وب سایت سینما کلاسیک محفل عشاق دوبله و فیلم

وب سایت سینما کلاسیک محفل عشاق دوبله و فیلم

تاریخچه آنلاین دوبله و فیلم های کلاسیک

تخصصی ترین انجمن فیلم و دوبله در ایران

انجمن سینما کلاسیک مرجع دوبله
بروز ترین انجمن پارسی در زمینه دوبله

وب سایت سینما کلاسیک محفل عشاق دوبله و فیلم

وب سایت سینما کلاسیک محفل عشاق دوبله و فیلم

تاریخچه آنلاین دوبله و فیلم های کلاسیک

تخصصی ترین انجمن فیلم و دوبله در ایران

انجمن سینما کلاسیک مرجع دوبله
بروز ترین انجمن پارسی در زمینه دوبله
نام کاربری:  
رمز عبور:     



کلمات کلیدی: سکانس, آخر,
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سکانس آخر ......
نویسنده پیام
مدیر بازنشسته سایت
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال ها:325
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه زوج جلال مقامی و همسرش+همه
دلنوشته من به کسی که غواصی آموختم ، عاقبت مرا غرق کرد
سپاس ها 20
سپاس شده 26 بار در 198 ارسال
شماره کاربری : 3
ارسال: #1
سکانس آخر ......
(این جستار پیش از این توسط بروبیکر در کافه کلاسیک استارت خورده بود)


قطعا همه عاشقان سینما هنگام تماشای یک فیلم خوب از اواسط فیلم در فکر آن هستند که فیلم چگونه به پایان می رسد؟ بنظر من سکانس پایان یک فیلم می تواند یکی از مولفه های مهم در رتبه و محبوبیت فیلم باشد. البته مقصود من از پایان فیلم ، پایان داستان نیست. زیرا گاهی اوقات پایان برخی از داستانها بسیار تلخ می باشد. شاید تا به امروز برخی از دوستان هرگز به این موضوع فکر نکرده اند که بسیاری از فیلمهایی که از آنها بعنوان شاهکار یاد می گردد بخشی از محبوبیتشان مدیون پایانی زیبا می باشد ( همانطور که عرض کردم بخشی از محبوبیت ) شخصا وقتی کارگردانی سکانس و یا حتی صحنه پایانی فیلمش را بسیار هوشمندانه و خلاقانه به پایان می برد آن فیلم در ذهنم ماندگارتر خواهد ماند و وقتی تیتراژ پایانی آنرا می بینم از اینکه وقت خود را هدر نداده ام احساس رضایتمندی می کنم.
عکس این موضوع نیز صادق است. بسیار پیش آمده است که برخی از آثار ماندگار سینما را علیرغم آنکه کارگردان تمام ابزارهای لازم را اهم از هنرپیشه خوب ، فیلمبردار خوب ، و ..... را در اختیار داشته است بدلیل عدم ابتکار در صحنه های پایانی ارزش فیلم خود را بشدت پایین آورده است و مخاطب برخلاف اینکه در طول فیلم از فیلم رضایت داشته است اما در لحظات پایانی آه از نهادش  بر می آید و ناراضی از سالن سینما بیرون می آید.
این جستار به این دلیل استارت می خورد تا دوستان برداشت و نظر خود را از سکانس های پایانی فیلمهایی که از آن رضایت داشته اند را با سایر دوستان به اشتراک بگذارند. همچنین برعکس ، چون موضوع جستار اختصاص به سکانس پایانی دارد دوستان می توانند در خصوص سکانسهای پایانی فیلمهایی که از آن رضایت نداشته اند هم مطلب بنویسند و حتی توقع و انتظار خود را در خصوص پایان فیلمهای ماندگار سینما ابراز دارند و حتی می توان پا را فراتر گذاشت و پیشنهاد یک سکانس خوب برای فیلمی که از سکانس پایانی آن رضایت نداشته اند را بدهند.
در مجموع این جستار اختصاص دارد به سکانس های پایانی و ماندگار سینما. از پست اول این جستار نیز بعنوان فهرست سایر پستها با قابلیت لینک استفاده می گردد. ( برای سکانس های ماندگارِ غیر پایانی جستار دیگری در نظر گرفته خواهد شد و این جستار صرفا به سکانس های پایانی اختصاص دارد)
۳-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۲۳ عصر
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
سپاس شده توسط اکتورز (۵-۷-۱۳۹۴ ۱۱:۰۳ عصر) ، برت گوردون (۸-۷-۱۳۹۴ ۰۱:۵۶ صبح) ، اسپونز (۸-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۰۱ صبح) ، ایرج (۹-۷-۱۳۹۴ ۰۲:۵۱ صبح) ، پرشیا (۹-۷-۱۳۹۴ ۰۸:۱۶ صبح) ، هایدی (۹-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۵۴ صبح) ، سارا (۱۷-۷-۱۳۹۴ ۰۱:۵۹ صبح) ، سرهنگ دکس (۴-۸-۱۳۹۴ ۰۱:۰۵ صبح) ، واتسون (۱۴-۹-۱۳۹۴ ۱۲:۳۱ عصر) ، کاربر حذف شده15 (۱۹-۱۰-۱۳۹۴ ۰۳:۰۳ صبح) ، محمد (۱-۱۱-۱۳۹۴ ۰۴:۲۴ عصر)
مدیر بازنشسته سایت
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال ها:325
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه زوج جلال مقامی و همسرش+همه
دلنوشته من به کسی که غواصی آموختم ، عاقبت مرا غرق کرد
سپاس ها 20
سپاس شده 26 بار در 198 ارسال
شماره کاربری : 3
ارسال: #2
سکانس آخر فیلم انجمن شاعران مرده
[تصویر: 14436536451.jpg]

سکانس پایانی فیلم انجمن شاعران مرده
کارگردان: پیتر ویر
سال تولید: 1989

داشتن چنین معلمی آرزوی هر دانش آموزیست . فیلم انجمن شاعران مرده را هر بار که ببینید از آن نکته جدیدی کشف می کنید . بار اول که آنرا دیدم بشدت تخت تاثیر موضوع آن قرار گرفتم. علیرغم آنکه محیط آموزشی غربیها با محیط آموزشی ما ایرانیها بسیار متفاوت می باشد اما نقاط اشتراک بسیاری در ماجراها و سکانسهای این فیلم با دوران تحصیل ما وجود داشت. همه ما احتمالا در طول تحصیلاتمان به یک معلم متفاوت با سایر معلمین خود برخوردیم. معلمی از جنس آقای جان کیتینگ.

وقتی برای بار اول این فیلم را می دیدم صحنه های پایانی فیلم بشدت داشت مرا آزار می داد. وقتی دانش آموزان پای ورقه کذبی که با فشار مدیر مدرسه را امضا کردند دلم برای جان کیتینگ با بازی رابین ویلیامز فقید سوخت و نسبت به اعضای انجمن شاعران مرده حس انزجار پیدا نمودم و با خودم گفتم دم دانش آموزان ایرانی زمان خودمون گرم که گاهی ساعتها در سرمای زمستان توی حیاط مدرسه توبیخ می شدیم تا اسم دانش آموزی که در کلاس شیطنت کرده بود را لو بدیم اما لو نمی دادیم و سرانجام ناظم مدرسه را تسلیم می کردیم و با جمله بار آخرتون باشه برمی گشتیم سر کلاس.


[تصویر: 14436536452.jpg]

چند ثانیه پایانی این فیلم زیبا بنظر من بیاد ماندنی و زیباترین و تاثیرگذارترین سکانس این فیلم بود. زمانی که آقای جان کیتینگ که حکم اخراج خود را دریافت نموده وارد کلاس می شود و از معلم جایگزین خود اجازه می خواهد تا وسایل شخصی خود را جمع کند. اندوه حاصل از عذاب وجدان در تک تک چهره بسیاری از بچه های کلاس به زیبایی تمام در این سکانس به تصویر کشیده می شود.
آقای کیتینگ وسایل خود را جمع می کند و آرام از کنار نیمکت بچه ها می گذرد و درست وقتی به آستانه درب خروج کلاس می رسد وجدان خفته بچه ها بیدار می شود و به او می گویند که ما را به اجبار وادار به امضای آن برگه نمودند. رابین ویلیامز لبخند رضایتبخشی می زند. و بچه ها با صدا کردن او بعنوان ناخدای خود علیرغم تذکرهای معلم ادبیات جدید خود بیاد روزهای اولی که او به کلاس آمده بود و به نشانه اعتراض و همدلی با معلم و ناخدایشان که قربانی اعمال آنها شده بود به روی میزهای نیمکت خود می ایستند. آنها این عمل را از خود او یاد گرفته بودند تا از ان بالا بتوانند متفاوت ببینند.



[تصویر: 14436536453.jpg]


عرق شرم بر پیشانی برخی از دانش آموزان می نشیند. (همانطور که در تصویر بالا می بینید دانش آموزان شجاع برای بدرقه ناخدای خود می ایستند ، اما دانش آموزان خجالت زده و شرمگین سر به زیر انداخته اند و نشستند ) لحظه تاثیر گذاری بود و آقای جان کیتینگ لبخندی زیبا و معناداری می زند و فقط می گوید : متشکرم بچه ها ، متشکرم. پایانی تحسین برانگیز برای فیلم انجمن شاعران مرده. آیا کسی می تواند سکانسی زیباتر از این  سکانس را در این فیلم بیابد؟
به تمام اینها صدای پر مهر استاد جلال مقامی را نیز در دوبله این فیلم اضافه کنید که گویی صدایی برازنده تر از صدای ایشان بر چهره مهربان رابین ویلیامز نمی نشیند. این سکانس زیبنده اولین ارسال این جستار می باشد . و نهایتا وقتی سکانس پایانی انجمن شاعران مرده  به اتمام می رسد فقط یک جمله در ذهنم نقش می بندد : رابین عزیز متشکرم ......



[تصویر: 14436536454.jpg]
متشکرم ناخدا ، متشکرم....






پی نوشت : همانطور که مستحضر هستید پیش از این نیز در خانه سابق به این سکانس اشاره نموده بودم.انتقال پستهای خود را از آنجا با اصلاحات و اضافات و تصاویر بهتر انجام می دهم . کاری که پیشنهاد می کنم سایر دوستان هم اگر فرصت کردند آرام آرام انجام دهند. قطعا تجربه امروز ما نسبت به سالها پیش بسیار بیشتر است.
۹-۷-۱۳۹۴ ۰۲:۳۹ صبح
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مدیر بازنشسته سایت
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال ها:325
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه زوج جلال مقامی و همسرش+همه
دلنوشته من به کسی که غواصی آموختم ، عاقبت مرا غرق کرد
سپاس ها 20
سپاس شده 26 بار در 198 ارسال
شماره کاربری : 3
ارسال: #3
RE: سکانس آخر فیل نقشه پرواز
[تصویر: 14443371141.jpg]


سکانس پایانی فیلم نقشه پرواز
کارگردان : رابرت اشنوتکه
سال تولید : 2005


جودی فاستر بین هنرپیشه های زن معاصر بنظر من یک سر و گردن از همنسلان خود بالاتر می باشد(البته این یک نظر شخصی است). بازیهای او معمولا بسیار تحسین برانگیز است و کاملا با نقشهایی که به او واگذار می گردد ارتباط برقرار می کند. جدا از بازیهای زیبای او در فیلمهایی مانند سکوت بره ها و اتاق وحشت و ....   فیلم  نقشه پرواز  او از فیلمهای مورد علاقه من می باشد. او در این فیلم به همراه دختر خود مسافر یک هواپیمای مسافربری است اما در یک نقشه قبلی وقتی او به خواب می رود کارسون فرزند او را می رباید و او را در قسمت بار هواپیما پنهان می کند.


شرایط به گونه ای پیش می رود که مسئولین امنیت پرواز کلا وجود فرزند او را کتمان می کنند و او را یک بیمار روانی معرفی می کنند که خیال می کند با فرزندش سوار هواپیما شده است. متاسفانه در این بین ، مسافرین نیز با کاپیتان و کادر پرواز همراهی می کنند و اذعان می کنند که او تنها سوار هواپیما شده است و اصلا فرزندی همراه او نبوده است و دچار توهم گردیده است .


[تصویر: 14443371145.jpg]

او با توجه به اینکه خود کارمند شرکتی بوده که هواپیماهای مسافربری را طراحی می کنند دست به کار می شود و با تکیه بر علم و قابلیتهای خود از سَر تا دُم هواپیما را می گردد و پرواز را با اختلال روبرو می نماید. عبارت سَر تا دُم هواپیما درست دیالوگی بود که جودی در مواجه با کاپیتان پرواز بکار می برد. او چون خود از قوانین هوایی اطلاعات کافی داشت به خلبان گوشزد می کند طبق قوانین شما موظفید وقتی مغایرتی در لیست مسافرین می بینید این هواپیما را از سَر تا دُم بگردید و در اولین فرودگاه توقف کنید.




سکانس پایانی این فیلم بنظر من زیباترین سکانس فیلم می باشد. جایی که او موفق می شود فرزند خود را که در قسمت بار پنهان نموده بودند را بیابد و پس از منفجر شدن هواپیما از میان دود و آتش او را  بغل نموده و بسلامت از بین مسافرینی که در سالن انتظار فرودگاه نشسته بودند عبور دهد. دیدن چهره او که یک ژست قهرمانانه بخود گرفته است بیانگر یک پیروزی و غروری است که آنرا به رخ کسانی می کشد که تا پیش از این او را یک بیمار روانی می پنداشتند و حرفهای او را باور نمی کردند .


او اکنون همه را شرمنده نموده بود. گرفتن چنین حسی بنظر من از عهده هر هنر پیشه ای بر نمی اید اما جودی فاستر به زیبایی تمام در این سکانس توانایی خود را به رخ اهالی سینما بکشاند. این سکانس بنظر من یکی از بیاد ماندنی ترین سکانسهای این فیلم است.

[تصویر: 14443371144.jpg]    [تصویر: 14443371143.jpg]

عکس العمل  جودی فاستر در سکانس پایانی در برابر مسافرین و مسئولین و میهمانداران هواپیما  واقعا قابل تامل است. ایکاش فرهنگ مردمان تمام کشورها اینچنین بود. وقتی این سکانس را می دیدم با خود تصور می کردم که اگر هریک از ما بجای او بودیم چه برخوردی با آنان می کردیم.....!!!!!!!!  او بدون اینکه عکس العملی از خود نشان دهد از میان آنان گذشت و سوار بر ماشینی شد تا او را از فرودگاه خارج کند. او با نگاه خود به آنان درس میداد. برای او هیچ چیزی مهمتر از سلامت فرزندش نبود که به آن دست یافته بود. حالت صورت او بیانگر این بود که او همه را بخشیده است. قدرتی که در هر کسی وجود ندارد. شاید منِ نوعی اگر بجایش بودم حداقل برای اینکه دلم خنک بشه یه چیزی بهشون می گفتم. شاید: حالا دیدید روانی کیه؟؟؟؟؟؟ متاسفانه این خصلت بسیاری از ماست که اگر حرف زدن بلد نباشیم حرف نزدن را هم بلد نیستیم. گاهی سکوت خود بیش از هر گفتاری موثر است. 
فیلم نقشه پرواز را بارها تلویزیون و ماهواره ها نمایش داده اند. اما اگر ندیده اید حتما ببینید.




[تصویر: 14443371142.jpg]    [تصویر: 14443374371.jpg]
۱۷-۷-۱۳۹۴ ۱۲:۲۱ صبح
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مدیر بازنشسته سایت
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال ها:325
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه زوج جلال مقامی و همسرش+همه
دلنوشته من به کسی که غواصی آموختم ، عاقبت مرا غرق کرد
سپاس ها 20
سپاس شده 26 بار در 198 ارسال
شماره کاربری : 3
ارسال: #4
سکانس آخر فیلم متخصص با بازی چارلز برونسون
[تصویر: 14457904511.jpg]


نام فیلم: متخصص
کارگردان: مایکل وینر
محصول : سال 1972
هنرپیشگان اصلی : چارلز برانسون - جان مایکل وینسنت



متخصص بنظر من دارای یک موضوع معمولی و ساده است اما آنچه که آنرا کمی متمایز نموده است سکانس پایانی فیلم می باشد که در چند ثانیه به تصویر کشیده می شود. آرتور بیشاپ یک آدم کش حرفه ای است که برای سازمان خود ماموریتهای مهمی را انجام می دهد. استیو مکنا فرزند یکی از قربانیان آرتور می باشد که از سوی سازمان بعنوان دستیار آرتور ماموریت می یابد تا او را در ماموریتهایش همراهی کند.
در یکی از ماموریتها آرتور دستور دارد تا شخصی که به ایتالیا گریخته است را بکشد. استیو نیز ماموریت می یابد تا پس از اتمام کار آرتور را بکشد. او تمام انگیزه های لازم را برای این موضوع دارد. آرتور علیرقم آنکه متوجه موضوع می گردد اما ماموریت را همراه با استیو با موفقیت به اتمام می رساند و با توجه به علاقه استیو به خودش فکر نمی کند که استیو او را بکشد.




[تصویر: 14457904514.jpg]


در سکانس قبل از پایان فیلم او باریختن زهر در نوشیدنی آرتور او را مسموم و به قتل می رساند. مخاطبین فیلم کاملا غافلگیر می شوند و متعجبند چطور آرتور با آنهمه هوش و زکاوت خود و با توجه به اطلاع قبلی اینگونه مغلوب استیو جوان می گردد. آرتور از شدت درد بخود می پیچد و در حالیکه همه منتظر وقایع بعد از این ماجرا هستند فیلم در یک سکانس 30 ثانیه ای به پایان می رسد.


سکانس پایانی:
استیو خرسند از موفقیت خود هنگامیکه سوار اتومبیل بیشاپ می شود یادداشتی را می خواند که آرتور آنرا نوشته است. آرتور که پیش بینی چنین ماجرایی را کرده بود بمبی را در اتومبیل جاسازی کرده بود که چند ثانیه پس از ورود به اتومبیل منفجر می گردد. او در یادداشت خود خطاب به استیو نوشته بود که اگر این یادداشت را میخوانی یعنی من با تو برنگشتم و این  به این معناست که رشته دوستی ما پاره شده  و اتومبیل تا سیزده ثانیه دیگر منفجر می شود . بازی تمام. متن اصلی یادداشت:
"If you read this it means I didn't make it back. It also means you've broken a filament controlling a thirteen second delay trigger. End of game.


[تصویر: 14457904512.jpg]



پایانی که ذهن بیننده را در چند ثانیه نسبت به هوش و زرنگی آرتور تغییر می دهد و انتقامی لذت بخش از سوی قهرمان فیلم تنها لحظاتی پس از به قتل رسیدن. اگر این فیلم را به دو نیمه تقسیم کنیم بنظر من یک نیمه آن تمام فیلم منهای سکانس پایانی است و نیمه دیگر همین سکانس کوتاه و پایانی فیلم می باشد ( البته این یک نظر کاملا شخصی می باشد).  پایانی کوتاه و زیبا . فکر نمی کنم بتوان پایان دیگری برای این فیلم متصور گردید. پایانی تلخ اما جذاب برای دو هنرپیشه اصلی فیلم که در چند ثانیه پایانی فیلم به فاصله ای اندک بدست یکدیگر به قتل می رسند.




[تصویر: 14457904513.jpg]
۳-۸-۱۳۹۴ ۰۸:۰۲ عصر
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مدیر بازنشسته سایت
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال ها:325
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه زوج جلال مقامی و همسرش+همه
دلنوشته من به کسی که غواصی آموختم ، عاقبت مرا غرق کرد
سپاس ها 20
سپاس شده 26 بار در 198 ارسال
شماره کاربری : 3
ارسال: #5
سکانس آخر فیلم ساعت بیست و پنجم
[تصویر: 14467582637.jpg]


نام فیلم : ساعت بیست و پنجم
کارگردان: هانری ورنوی
محصول : سال 1966
هنرپیشه های اصلی : آنتونی کوئین ، ویرنا لیزی


در اواسط دهه شصت هنگامیکه سالهای اولیه دوران متوسطه تحصیل خود را می گذراندم فیلمی را در پایگاه بسیج محلمون با دستگاه ویدئوی تی سون دیدم که تا هفته ها تحت تاثیر آن قرار گرفته بودم. بویژه سکانس پایانی فیلم که به اندازه کل فیلم به روی اعصاب و روانم تاثیر گذاشته بود. نمی دانم چند نفر از دوستان این فیلم را دیده اند اما دیدن این فیلم آنهم در شرایطی که خودمون درگیر یک جنگ خانمانسوز بودیم تاثیری مضاعف بر روحیه مخاطب می گذاشت. ساعت بیست و پنجم از جمله فیلمهایی است که پایانی بسیار تحسین برانگیز و ماندگاری دارد. بی شک توانایی های آنتونی کوئین در زیبائی های این فیلم بی تاثیر نبود.
یوهان موریتس یک کشاورز ساده روستایی اهل روستای فونتا ما در رومانی است. او صاحب دو فرزند است و زیبایی همسرش سوزانا برای او دردسر ساز می شود. سر کمیسر روستا وقتی با مقاومت سوزانا در برقراری رابطه مواجه می شود یوهان را یک یهودی معرفی می کند و او را بازداشت و به اردوگاه کار اجباری می فرستند. تلاشهای یوهان برای اثبات اینکه او یک مسیحی است و یهودی نیست بی فایده است تا اینکه از اردوگاه فرار می کند و به مجارستان می گریزد. اما آنجا توسط آلمانها دستگیر و مجددا به اردوگاه کار اجباری دیگری فرستاده می شود. سوزانا به هر دری میزند تا شوهرش را برگرداند. از طرفی طی مدتی که تنها زندگی میکند اجازه تعرض هیچ مردی را به خود نمی دهد.

   


[تصویر: 14467582632.jpg]





در آنجا یوهان توسط یکی از کارشناسان علم ژنتیک کشف می شود و آلمانها اعلام می کند او گونه ای نادر از نژاد آریایی اصیل می باشد. عکس یوهان بعنوان یک آلمانی اصیل با یونیفورم ارتش آلمان به روی تمام نشریات و روزنامه های اروپا چاپ می شود. آلمان در حال شکست خوردن در جنگ است که یوهان مجددا فرار می کند و اینبار اسیر کمپ متفقین می گردد و یکسال و نیم در آنجا بسر می برد.
یوهان سرنوشت تلخی داشت. او در برزخی گرفتار بود که تحملش برای هر بیننده ای سخت بود چه برسد به خود او. یوهان مسیحی بود اما مسیحیان می گفتند یهودیست. وقتی از کمیته کمک به یهودیان برای اعزام به آمریکا کمک می خواست آنها می گفتند تو یهودی نیستی. به هر کجا که می گریخت زندان و کار اجباری در انتظارش بود. از طرفی همسرش سوزانا با دو فرزندش روزگار سختی را در روستا می گذراندند و در انتظار یوهان بودند.

   


   


[تصویر: 14467582621.jpg]





سربازان متجاوز به رومانی به سراغ سوزانا می روند و در یک شب او را به زور با خود می برند و به او مشروب می دهند و لباسهایش را پاره می کنند و او را مورد تجاوز قرار می دهند. در نتیجه این تجاوز او صاحب فرزند دیگری می شود.
سرانجام برای یوهان دادگاهی توسط متفقین تشکیل می شود و او را به جرم آنکه آلمانها وی را بعنوان نژاد برتر دانسته اند محاکمه می کنند. اما وکیل مدافع او نامه همسر یوهان را در دادگاه قرائت می کند. نامه ای که در آن سوزانا شرح حال خود از تجاوز را برای یوهان شرح داده بود و در آن اظهار شرمساری نموده بود و نوشته بود که اگر بخاطر فرزندانش نبود قطعا خودکشی میکرد. وکیل مدافع   از ظلمی که در طول هشت سال جنگ بر یوهان و خانواده اش گذشته است پرده بر می دارد و یوهان آزاد می شود تا به نزد خانواده اش برگردد.

    


[تصویر: 14467582633.jpg]





سکانس آخر:
قطار صلیب سرخ در ایستگاه توقف می کند و یوهان مات و مبهوت از قطار پیاده می شود تا پس از هشت سال خانواده خود را ببیند. در ایستگاه سوزانا با چهره ای شکسته همراه با سه فرزندش در انتظار یوهان است. دوفرزند اصلی یوهان با چهره ای شرقی و کودکی دو ساله با موهای بور و چهره ای غربی ( که حاصل تجاوز بود) در ایستگاه منظر یوهان بودند. یوهان آرام آرام به آنها نزدیک می شود. چهره سوزانا کاملا شرمسار و خجالت زده است. در همین لحظه خبرنگار روزنامه نیز که در پی چاپ مطالبی علیه محکومین دادگاه نورنبرگ است نیز از راه می رسد و تصمیم به ثبت این لحظه تاریخی دارد.

   


[تصویر: 14467582634.jpg]





او از یوهان می خواهد در کنار خانواده اش بایستد تا از آنها عکس بگیرد. یوهان و سوزانا کاملا نسبت به یکدیگر احساس غریبی می کنند. خبرنگار از یوهان می خواهد دستش را به دورکمر سوزانا بیاندازد و  نیز می خواهد تا فرزند نامشروع سوزانا را در بغل بگیرد و به  یوهان می گوید بخند...... لطفا لبخند بزنید ........ بخند ......... اینطوری نه ........ از ته دل بخند........  بخند  صدای خبرنگار با جمله بخند در موزیک فیلم گم می شود. چهره یوهان با بازی بینظیر و بدون نقص آنتونی کوئین لرزه بر اندام مخاطب می اندازد. واقعا یوهان چه احساسی داشت از اینکه بعد از هشت سال بازگشته بود و اکنون در کنار همسر خود فرزند شخص دیگری را در آغوش گرفته است؟
این سکانس سالهای سال ذهن مرا به خود مشغول نمود. سال 67 جنگ ایران و عراق به پایان می رسد و سه سال بعد اسرای ایرانی به وطن خود بازگشتند. آیا می دانید .......... ؟
سکانس پایانی فیلم ساعت بیست و پنجم بنظر من یک شاهکار بود.

   


   
[تصویر: 14467582635.jpg]






آنتونی کوئین یک بازی بی نظیر در این فیلم داشت. به میمیک صورت او دقت کنید و قتی خبرنگار فریاد میزند .. بخند .... لطفا لبختد بزنید ....... اینطوری نه ...... بخند.....  همچنین گویندگی استادمنوچهر اسماعیلی در این فیلم شعف مظاعفی از دیدن فیلم به شما منتقل می کند. این فیلم را اگر ندیده اید حتما ببینید . قطعا سکانس پایانی این فیلم هر مخاطبی را تحت تاثیر می گذارد.


[تصویر: 14467582636.jpg]
۱۵-۸-۱۳۹۴ ۱۲:۵۶ صبح
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مدیر بازنشسته سایت
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال ها:325
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه زوج جلال مقامی و همسرش+همه
دلنوشته من به کسی که غواصی آموختم ، عاقبت مرا غرق کرد
سپاس ها 20
سپاس شده 26 بار در 198 ارسال
شماره کاربری : 3
ارسال: #6
RE: سکانس آخر فیلم شمال از شمالغربی و بیگانگان در ترن
استاد بزرگ جناب الفرد هیچکاک برای ثانیه به ثانیه فیلمهایش برنامه داشت. قطعا از کارگردان بزرگی چون او این انتظار می رود که سکانسهای پایانی فیلمش در خور و شان نامش باشد. استاد بخوبی بر تاثیر پذیری سکانس پایانی فیلمهایش واقف بود. گاهی پایانی تلخ را در سکانس پایانی فیلمهایش شاهدیم و گاهی پایانی خوش و گاهی پایانی طنز.
در اینجا به دو سکانس پایانی از دو فیلم مطرح او که آمیخته به طنز می باشد اشاره می نمایم:


[تصویر: 14491559311.jpg]


1- شمال از شمال غربی:

اوج اضطراب و دلهره در پی تعقیب و گریز بین مجسمه های مشهور روسای جمهور روی کوه راشمور قطعا نیاز به یک پایان خوب دارد تا سرانجام مخاطبی که نفس در سینه اش حبس شده است یک نفس راحت بکشد. سکانس پایانی شمال از شمال غربی فقط 5 ثانیه می باشد. درست لحظه ای که میس کاندال در آستانه سقوط از بلندای صخره ای یکی از مجسمه هاست جناب تامهیل که حالا کاملا دلباخته او شده است با زحمت زیاد دستش را میگیرد اما خود آقای تامهیل هم برای محافظت و نجات میس کاندال شرایط مناسبی ندارد. در چنین شرایطی او تنها امیدش به درخواست کمک از آقایلئونارد می باشد که رئیس خود آقای وندام را لحظاتی پیش در درگیری با همین آقای تامهیلِ ماجرا جو از دست داده است.
لحظات سختی است. درحالیکه هر بیننده ای مردد است که آقای لئونارد ممکن است دلش به رحم آید اما او پایش را روی انگشتان دست تامهیل فشار میدهد تا از شر این عاشق و معشوق خلاص شود. اما صدای گلوله شلیک شده از تفنگ پلیس محلی به رهبری جناب پروفسور باعث میگردد همه یک نفس راحت بکشند.

[تصویر: 14491559312.jpg]


لحظاتی بعد در حالیکه جناب تامهیل تمام زور بازوی خود را بکار میبندد تا میس کاندال را به بالا بکشد. بدون آنکه شاهد تغییری در نماها شویم و بدون استفاده از جلوه های ویژه و پیشرفته امروزی در حالیکه منتظریم میس کاندال از آن پرتگاه هولناک به بالا کشیده شود می بینیم که او توسط تامهیل از کف کوپه قطار به بالای تخت کشیده می شود و به آغوش تامهیل می رود. یک سکانس پایانی 5 ثانیه ای که به اندازه 50 دقیقه ارزش دیدن داشت. با دیدن این سکانس مخاطب در می یابد که هر دو قهرمان فیلم نه تنها از خطر نجات یافتند بلکه به هم رسیدند و فیلم در مکانی پایان می پذیرد که عشقِ بین تامهیل و کاندال در نیمه های فیلم متولد گردیده بود. هیچکاک با عرضه این سکانس پایانی بینندگان فیلم خود را تا آخرین ثانیه های فیلمش روی صندلی سینما میخکوب می کند. استاد با مهارت تمام ما را از بالای کوههای راشمور به بالای تختی کوچک در کوپه یک ترن می برد و همه را در 5 ثانیه غافلگیر می نماید. آیا پایانی زیباتر از این می توانید برای شمال از شمالغربی متصور گردید؟

[تصویر: 14491559313.jpg]




2 - بیگانگان در ترن
همه چیز از درون کابین یک ترن شروع می شود و در همانجا هم به پایان می رسد. سکانس پایانی بیگانگان در ترن نیز آمیزه ای از طنز در آن نهفته است. جائیکه وقتی گای از شر برونو خلاص می شود. او وقتی مشغول معاشقه با معشوق خود آنی در ترن می باشد توسط یکی از مسافرین کنجکاو که سرگرم روزنامه خواندن بود شناسایی می شود. تنها، سوال این مسافر کنجکاو از گای برای اطمینان از شناسایی این قهرمان تنیس کافی بود تا هم خودِ گای و هم تمام بینندگان بیاد ثانیه های ابتدائی فیلم و نحوه مشابه آشنایی گای با برونو بشوند.


گای بدون آنکه پاسخی بدهد ترجیح میدهد محل نشستن خود و همجواری با این مسافر کنجکاو را تغییر دهد و از کادر برای خروج از آن واگن خارج می گردد و همه بجز آن مسافر بیخبر وقتی صندلیهای سالن سینما را ترک می کنند با لبخندی در ذهن خود می دانند چرا گای هیچ پاسخی به آن مسافر نمی دهد.سکانس آخر بیگانگان در ترن پایان خوشی را در یک ماراتن طولانی برای تبرئه گای هاینس بهمراه دارد.


[تصویر: 14491559314.jpg]
۱۲-۹-۱۳۹۴ ۰۶:۵۲ عصر
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مدیر بازنشسته سایت
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال ها:325
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه زوج جلال مقامی و همسرش+همه
دلنوشته من به کسی که غواصی آموختم ، عاقبت مرا غرق کرد
سپاس ها 20
سپاس شده 26 بار در 198 ارسال
شماره کاربری : 3
ارسال: #7
RE: سکانس آخر فیلم افسانه 1900
[تصویر: 14491576461.jpg]


فیلم افسانه 1900 و پایانی تراژدیک اما تحسین برانگیز
نویسنده و کارگردان: جورپه تورنا توره
سال تولید: 1998
هنرپیشه اصلی: تیم راث


یک فیلم پیچیده با گوینده متفاوت  منوچهر والی زاده

فیلم افسانه 1900 از جمله فیلمهای سنگین و پرمعنای سینما محسوب میگردد ، با موضوعی ناب که کمتر دیده ام در جایی به آن پرداخته شود. این فیلم سرگذشت پسری را بتصویر می کشد که در سال 1900 وقتی نوزادی بیش نبود توسط یکی از کارگران یک کشتی بزرگ در کشتی پیدا می شود و بدلیل مجهول الهویه بودن نام 1900 را روی او می گذراند .1900  در همان کشتی بزرگ و رشد پیدا میکند و تا پایان عمرش هیچوقت پایش را از کشتی به بیرون نمی گذارد. او در کشتی بصورت خودجوش و غریزی پیانو یاد می گیرد و استعداد بینظیرش در نواختن پیانو موجب حیرت کارکنان کشتی می گردد و کارش در کشتی می شود نواختن پیانو برای مسافرین. مهارت او در خلق قطعات زیبای جاز و قطعات احساسی و عاشقانه باعث اشتهار او می شود.


جدای از سکانس آخر فیلم که بسیار حیرت انگیز بتصویر کشیده می شود فیلم سرشار است از سکانسهای ماندگار و دیالوگهای پر معنا،  قبل از پرداختن به سکانس آخر جای دارد به یکی از سکانسهای زیبای این فیلم در باب مهارت 1900 در نواختن پیانو که برایم بسیار لذت بخش بود اشاره ای داشته باشم . اشتهار 1900 در پیانو زدن بویژه در سبک جاز که تسلط و سرعت را می طلبد آوازه او را به خارج از کشتی می کشاند و  باعث کنجکاوی بهترین پیانومن جهان جناب جلی مورتن مغرور که خود را ابداع کننده موسیقی جاز می دانست میگردد و او برای اینکه تبحر خود را به رخ همه بکشد تصمیم می گیرد مسافرتی با کشتی داشته باشد و در آنجا 1900 را دعوت به دوئل با پیانو نماید و بدین ترتیب او را به مبارزه بطلبد تا بلکه با شکست او خود را بیش از پیش مطرح بسازد.


مسابقه شروع می شود و هریک در نواختن قطعاتی از جاز هر بار سرعت انگشتان خود را بیشتر و بیشتر می کنند تا مهارت خود را به رخ دیگری بکشد . اما هربار که جلی قطعه ای را اجرا می کند پس از او 1900 پشت پیانو می نشیند و همان قطعه را با تنظیمی زیباتر و سرعتی بالاتر می نوازد . جلی به خشم می آید و آخرین قطعه ، که ترکیبی از موسیقی جاز با تم شرقی می باشد را که از ساخته های خودش است را با سرعت بالا و برای اولین بار اجرا می کند تا تیر خلاص را به 1900 بزند. بعد از او 1900 در کمال خونسردی  پشت پیانو می نشیند و قبل از نواختن از دوست خود مکس یک نخ سیگار مطالبه می کند. دوستان او متعجب می شوند و می گویند تو که هیچوقت سیگار نمی کشیدی. 1900 یک نخ سیگار را می گیرد و می گذارد کنار پیانو و شروع میکند همان قطعه را با سرعتی بسیار بالاتر و بسیار زیباتر اجرا می کند.

[تصویر: 14491576462.jpg]



سرعت حرکت انگشتان او روی کلاویه های پیانو بقدری بالا می رود که دوربین قادر به ثبت آن نیست و همگان با تعجب مشغول دیدن و شنیدن اجرای او با سرعتی بینظیر هستند. نحوه فیلمبرداری این سکانس بگونه ایست که گویی چهار دست روی کلاویه های پیانو در حال نواختن است !!!!! 1900 با نواختن پیانو طوفانی بپا می کند و اطرافیانش را مبهوت  خود می نماید .وقتی قطعه به پایان می رسد 1900 سیگار را از روی پیانو بر می دارد و در حالیکه هیچکس نمی داند او چکار می خواهد بکند سیگار را آهسته به یکی از سیمهای پیانو می چسباند و سیگار در کمال تعجب روشن میگردد و آنرا به جلی تقدیم می کند . این یعنی آنقدر سرعت پیانو زدن 1900 بالا بوده که سیمهای پیانو از برخورد چکش به آنها بقدری داغ شده اند که قادر به روشن کردن سیگار می شوند. جلی با دیدن چنین صحنه ای زدن پیانو را برای همیشه کنار می گذارد و شکست را می پذیرد.



[تصویر: 14491576463.jpg]


1900 در کشتی با یک نگاه عاشق یکی از مسافرین می شود و قطعات او پس از ایجاد چنین عشقی رنگ و بوی دیگری بخود می گیرد و فوق العاده احساسی می شود. او در خیال خود و با فکر کردن به عشقش قطعات بینظیری را خلق می کند. 1900 معتقد است روح هر شخصی را میتوان با موسیقی ترسیم کرد . اما سکانس پایانی فیلم:
بنظر من فیلم افسانه 1900 کاملا متکی است به سکانش آخرش. بعبارتی این سکانس آخر فیلم است که به فیلم معنا می دهد و میتوان گفت فیلم بدون سکانس آخرش هیچ مفهوم و معنایی ندارد و باید گفت تورناتوره با سکانس آخرش ذهن مخاطب خود را به یک پارادکس بزرگ در دنیا دعوت می کند. سکانسی که باید گفت در خور و شان فیلم بود و عملا نمی توان پایان دیگری برای آن نوشت با چنین مقدمه ای می پردازم به سکانس آخر:


کشتی ای که 1900 در آن زندگی میکرد دیگر فرسوده شده است و به پایان عمرش رسیده است و باید امحا گردد. از طرفی 1900 هم که در همان کشتی زندگی میکرده درون آن پنهان شده است و چون از خشکی میترسد حاضر نیست کشتی را ترک کند . دنیای او درون آن کشتی می باشد و او هرگز پایش را به خشکی نگذاشته است. درون کشتی مواد منفجره کار میگذارند تا برای حفظ محیط زیست آن کشتی فرسوده را برای همیشه نابود کنند.

[تصویر: 14491576464.jpg]


مکس که از دوستان نزدیک 1900 می باشد و سالها پیش در همان کشتی در کنار 1900 ترامپت می نواخت بطور اتفاقی متوجه می شود که کشتی را می خواهند منفجر کنند او حدس می زند که احتمالا 1900 هنوز در کشتی می باشد و از کسانیکه میخواهند کشتی را منفجر کنند خواهش می کند تا فرصتی را در اختیار او بگذارند تا یکبار دیگر داخل کشتی را جستجو کند. او 1900 را در کشتی پیدا می کند و تمام تلاش خود را برای متقاعد نمودن 1900 جهت خروج از کشتی می کند اما نهایتا این 1900 می باشد که مکس را متقاعد می کند که دنیای او به پایان رسیده است و تصمیم دارد همزمان با مرگ کشتی به استقبال مرگ خود برود.


 دیالوگهای رد وبدل شده بین 1900 و مکس دیالوگهای فوق العاده سنگین و پرمعنایی می باشد . دیالوگهایی که با گویندگی متفاوت منوچهر والی زاده زیبایی آنرا برای فارسی زبانان دو چندان می کند. در دیالوگهای پایانی در سکانس آخر  ، 1900 به روزی اشاره میکند که تصمیم داشت از کشتی پیاده شود و به شهر برود اما در میانه پله ها متوقف میگردد و ضمن پشیمانی ، مجددا به کشتی باز می گردد او به مکس می گوید:


- همه چیز خوب بود منم خوشحال  بودم با پالتویی که تنم بود خوش قیافه شده بودم و پیاده شدم. همه چیز تضمین شده بود. مشکل این نبود. مکس ، چیزی که من دیدم منو متوقف نکرد . چیزی که ندیدم متوقفم کرد. متوجه میشی؟ چیزی که ندیدم انتهای اون شهر بود. هیچ پایانی وجود نداشت.


چیزی که ندیدم این بود که همه این چیزها کی و کجا جمع میشن و به پایان میرسند. پایان دنیا. یه پیانو رو در نظر بگیر کلیدها شروع میشن و به پایان می رسند. تعدادشون 88 تاست کسی بیشتر یا کمتر نمی گه کلیدها بی انتها نیستند ولی تویی که بی انتهایی و میتونی بی نهایت آهنگ بسازی من اینو دوست دارم و میتونم باهاش زندگی کنم. ولی تو منو جایی میبری و جلوی چشمهام چیزی میگذاری که میلیونها میلیونها کلید داره . مکس ، کلیدها پایانی ندارند اون کیبورد بی انتهاست و اگه اون کیبورد بی انتها باشه با اون کیبورد نمی تونی آهنگ بسازی ، روی صندلی اشتباهی نشستی اون پیانوی خداست.


خدای من فقط اون خیابونها رو دیدی؟ هزاران هزار خیابون وجود داره ، چجوری میخوای یکیسون رو انتخاب کنی؟ یه زن ، یه خونه ، یه روش برای مردن. من توی این کشتی بدنیا اومدم و دنیا منو نادیده گرفت و هر روز آرزوی 2000 نفر توی این کشتی جا میموند و لی همه چیز بین دماغه و عقب کشتی خلاصه میشد. من یاد گرفتم اینطوری زندگی کنم. خشکی؟ خشکی کشتی ایست که برای من خیلی بزرگه مثل یه زنی که خیلی زیباست یه پلی که خیلی طولانیه یه آهنگیه که نمیدونم چجوری بسازمش هرگز نمیتونم از این کشتی پیاده بشم هرگز نمیتونم از زندگیم بیرون بیام. در نهایت از نظر بقیه من یه مرده ام. ولی تو استثنایی فقط تو میدونی من اینجام. ولی متاسفم دوست من ، من پیاده نمی شم.



[تصویر: 14491576465.jpg]



مکس ناامیدانه کشتی را ترک می کند و به کسانیکه می خواهند کشتی را منفجر کنند می گوید کسی داخل کشتی نیست. لحظاتی بعد کشتی منفجر می شود و افسانه 1900 بدین ترتیب به پایان می رسد تا هر مخاطبی با دیدن این سکانس علیرغم آنکه میداند 1900 افسانه ای بیش نبوده است اما از اینکه یک نابغه اینگونه به زندگیش پایان میدهد متاثر گردد. سکانس پایانی 1900 را باید به لیست فیلمهایی که دارای سکانس پایانی شاهکارگونه هستند اضافه کنید.


پی نویس: افسانه 1900 فیلم عمیق و بزرگیست. اگر ندیده اید حتما ببینید. و اگر هم دیده اید امیدوارم توانسته باشم با احساس و رابطه ای که با این فیلم برقرار نمودم برایتان یک فیلم خوب را یادآوری کرده باشم. صادقانه عرض کنم وقتی از تقابل بین جلی و 1900 در نواختن پبانو می نوشتم از بکاربردن واژه دوئل که به ذهنم رسید بسیار لذت بردم اما وقتی در خصوص این فیلم سرچ کردم دیدم اغلب کسانیکه درباره این فیلم نوشته اند تصادفا به این سکانس اشاره نموده بودند و درست بر قضا از واژه دوئل نیز استفاده کرده بودند. همانطور که صادقانه عرض کردم این تشابه کاملا تصادفی بوده و مطالب همگی برگرفته از احساسات و برداشتهای شخصی خود از این فیلم می باشد.




[تصویر: 14491576466.jpg]


اما نکته ای که در خصوص این فیلم می خواهم خدمت دوستان عرض کنم چیزیست که تاکنون هیچکس درموردش ننوشته است. اغلب منتقدین (حتی در مراجعه به سایتهای خارجی) جوزپه تورنا توره را بخاطر بتصویر کشیدن چنین سوژه ناب و غیرتکراری ستایش نموده اند زیرا تورناتوره هم نویسندگی و هم کارگردانی فیلم را بعهده داشته است ( البته از خالق سینما پارادیزو قطعا همین توقع می رود) اما بروبیکر ناخودآگاه با دیدن این فیلم بیاد یکی دیگر از شاهکارهای سینما می افتد که تاحدودی این فیلم را منبعث از آن میداند.


[تصویر: 14491576467.jpg]




نمی دانم دوستان فیلم زیبای معمای گاسپارهاوزر را بیاد دارند یا خیر. وقتی 1900 نمی تواند با دنیای خارج از کشتی ارتباط برقرار کند به مکس میگوید وقتی روی پلکان کشتی بوده تا از کشتی خارج شود نگاهی به شهر میکند و می گوید چیزی که ندیدم انتهای اون شهر بود. این درست دیالوگی بود که گاسپارهاوزر در دیدگاهش از دنیا بیان میکند. 1900 و گاسپارهاوزر مشترکات زیادی داشتند.


 او در یک کشتی به بلوغ می رسد و کاسپارهاوزر در یک زیرزمین تنگ و تاریک و در نهایت فلسفه هر دو  و نیز جهانبینی هردویشان از دنیا به یک شکل بود و در پایان هر دو هم بدلیل آنکه نمی توانند با دنیای ما ارتباط برقرار کنند به استقبال مرگ می روند. (البته این یک نظر شخصی است ، و برداشت و سلیقه بنده در خصوص مشتبهات بین این دو فیلم می باشد ممکن است اهالی فلسفه نظر دیگری داشته باشند.) به تمام اینها معصومیت و مظلومیت مشترک بین چهره ایندو را نیز اضافه کنید که قطعا می توان آنرا حاصل بازی دوهنرپیشه مختلف از دو نسل مختلف دانست:


[تصویر: 14491576468.jpg]

همچنین در پایان جای دارد به گویندگی زیبای منوچهر والی زاده بجای 1900 نیز اشاره ای داشته باشم. منوچهر والی زاده در این فیلم با توجه با چهره غمگین و معصومانه 1900 برعکس همیشه صدای خود را متناسب با چهره 1900 فرم می دهد. او آرام صحبت می کند و غمگین . حزن صدای او به زیبایی های این فیلم می افزاید.

ویرایش: دوست عزیزمان میازاکی در تاپیک موسیقی فیلمهای خارجی در پست زیر موسیقی این فیلم زیبا را برای دانلود ارسال نمودند:
http://cinemaclassic.ir/showthread.php?tid=27&pid=2244#pid2244
۱۳-۹-۱۳۹۴ ۱۱:۵۳ عصر
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مدیر بازنشسته سایت
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال ها:325
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه زوج جلال مقامی و همسرش+همه
دلنوشته من به کسی که غواصی آموختم ، عاقبت مرا غرق کرد
سپاس ها 20
سپاس شده 26 بار در 198 ارسال
شماره کاربری : 3
ارسال: #8
سکانس آخر فیلم مرد سوم
[تصویر: 14495885921.jpg]


مرد سوم
کارگردان : کارول رید
سال تولید : 1949

شاید مشهورترین سکانس مرد سوم همان سکانس ملاقات مارتینز با هری لایم در چرخ و فلک و دیالوگهای رد و بدل بین ایندو باشد. اما سکانس آخر این فیلم همه مخاطبین را در لایه های درونی فیلم غرق می کند. در واقع روند فیلم به گونه ای پیش می رود که هر بیننده ای که برای بار اول این فیلم را می بیند احساس می کند پایان خوشی در انتظار آنا (دوست دختر هری ) و مارتینز می باشد.
در سکانس پایانی وقتی برای بار دوم همه در مراسم تشیع جنازه هری شرکت می کنند مارتینز سوار بر ماشین افسر پرونده می شود تا با رفتن به فرودگاه انگلستان را به مقصد آمریکا ترک نماید. او در جدال بین احساس و وظیفه سرانجام بر احساس خود غلبه نموده بود و باعث به دام افتادن و نهایتا کشته شدن قدیمی ترین دوست خود هری شده بود.


[تصویر: 14495885922.jpg]


در بازگشت از گورستان در نمای زیبایی از خیابانی خلوت که به درختان بی برگی مزین شده است مارتینز ، آنای غمگین را می بیند که پیاده در حال بازگشت به شهر است. کمی جلوتر ماشین توقف می کند و مارتینز از ماشین پیاده می شود تا با آنا صحبت کند و جناب سرگرد به تنهایی به شهر باز میگردد. باید خیلی خوشبین باشیم که فکر کنیم  مکالمه عاشقانه ای در آن خیابان غم گرفته بین ایندو رد و بدل خواهد شد و یا شاید  مارتینز ،  آنا را با خود به آمریکا خواهد برد.
اما آنا که توقع نداشت مارتینز به قدیمی ترین دوست خود پشت کند و او را مسبب کشته شدن هری میدانست کاملا بی اعتنا و بدون آنکه حتی نیم نگاهی به مارتینز داشته باشد از مقابل او عبور می کند و مانند یک غریبه که گویی هرگز او را ندیده است از کادر دوربین خارج می شود و پایانی تحسین برانگیز را برای یکی از کلاسیک ترین فیلمهای سینما رغم می زند.

[تصویر: 14495885923.jpg]



فیلم با این سکانس به پایان می رسد اما چالشها در ذهن مخاطبین ادامه دارد.....  اینکه آیا مارتینز کار درستی کرد؟ ....  آیا وفاداری آنا به هری علیرغم آنکه او میدانست هری فرد خلافکاریست و او را نیز با ظاهر سازی در مرگ اولیه بازی داده است منطقی بود؟ ....  و هزاران اگر و امای دیگر .....
اما اگر آنا وقتی می رسید به مارتینز می ایستاد و دست در دست یکدیگر مطابق میل مخاطب از کادر دوربین خارج می گردیدند چه بر سر پایان فیلم می آمد؟؟؟؟  آیا آنوقت این سکانس مانند امروز ماندگار میگردید؟؟؟
۱۷-۹-۱۳۹۴ ۰۷:۰۳ عصر
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مدیر بازنشسته سایت
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال ها:325
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه زوج جلال مقامی و همسرش+همه
دلنوشته من به کسی که غواصی آموختم ، عاقبت مرا غرق کرد
سپاس ها 20
سپاس شده 26 بار در 198 ارسال
شماره کاربری : 3
ارسال: #9
RE: سکانس آخر ...... فیلم بروبیکر
[تصویر: 14496775831.jpg]



سکانس پایانی فیلم بروبیکر
محصول : 1980
هنرپیشه اصلی : رابرت رد فورد

رابرت رد فورد وقتی در نقش بروبیکر (رئیس زندان ) راز یک جنایت بزرگ را به کمک زندانیان کشف میکند از کار برکنارش میکنند. بروبیکر به زندان باز می گردد تا وسایل شخصی خود را جمع کند. در صحنه پایانی فیلم بروبیکر وقتی او را سوار ماشین میکنند تا از زندان خارج شود سر نگهبان زندان می گوید: بروبیکر ! می خواستم یه چیزی بهت بگم: مفتضحشون کردی.


[تصویر: 14496781751.jpg]    [تصویر: 14496775833.jpg]


و زندانیان هم به پاس اعتراض و وفاداری به رئیس خود دستهای خود را بالا می برند و بهم می زنند و به فنسهای زندان جهت مشایعت بروبیکر نزدیک میشوند. تلاشهای رئیس زندان برای ممانعت زندانیان از خداحافظی با شکوه با رئیس دوست داشتنی خود بیفایده بود. او هرچه پشت بلندگوی دستی فریاد می زند که به صفهای خود برگردید، زندانیان اهمیت نمی دانند و صرفا با کوبیدن دستهایشان مشغول تشویق بروبیکر می شوند.


زیباترین سکانس این فیلم چهره بروبیکر بود که ضمن بغض و چشمانی خیس،  بیننده می توانست آثار رضایتمندی  و شادی را در چهره و میمیک صورتش ببیند . حالتی که فقط یک هنرپیشه کاربلدی مانند رابرت ردفورد می توانست به بیننده القا کند.
سکانس پایانی فیلم بروبیکر بنظر من بیاد ماندنی ترین سکانس این فیلم بود.

[تصویر: 14496775832.jpg]

خارج از موضوع : استاد جلال مقامی گوینده نقش بروبیکر در حاشیه مصاحبه اختصاصی با سایت سینما کلاسیک به خاطره خود از این فیلم اشاره کردند. ایشان گفتند سالها پیش در سفری به ایتالیا و بازدید از استودیوهای دوبله در آن کشور به استودیویی می روند که بر حسب اتفاق مشغول دوبله فیلم بروبیکر به زبان ایتالیایی بودند.
جیسون بورن عزیز از سکانس پایانی این فیلم به مناسبترین شکل در کلیپ اختصاصی خود برای جلال مقامی بهره برده اند . نمایش کلکسیونی از عکسهای جلال مقامی همزمان با ریتم دستهای زندانیان جلوه خاصی به کلیپ آثار جلال مقامی داده است.


لینک کلیپ اختصاصی سینما کلاسیک برای جلال مقامی توسط حیسون بورن

کیفیت 360p : لینک دانلود
کیفیت 720P : لینک دانلود

[تصویر: 14496775834.jpg]
۱۸-۹-۱۳۹۴ ۰۷:۵۷ عصر
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مدیر بازنشسته سایت
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال ها:325
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه زوج جلال مقامی و همسرش+همه
دلنوشته من به کسی که غواصی آموختم ، عاقبت مرا غرق کرد
سپاس ها 20
سپاس شده 26 بار در 198 ارسال
شماره کاربری : 3
ارسال: #10
RE: سکانس آخر ...... فیلم پس فطرتهای لعنتی
[تصویر: 14498674701.jpg]


پس فطرت های لعنتی
کارگردان: کوئنتین تارنتینو
سال تولید: 2009

پس فطرتهای لعنتی یک از معدود فیلمهای معاصری بود که رنگ و بوی فیلمهای قدیمی جنگی را داشت. فیلمی که با فراز و نشیبهایش لحظات دلهره آوری را به مخاطبش تحمیل می کند. فیلمی که با پایان متفاوتش باعث تحقیر شدن یکی از افسران گشتاپو می شود. افسرانیکه معمولا چه در فیلمهای آلمانی و چه در فیلمهای ضد آلمانی شان و ابهتشان حفظ می گردید.

[تصویر: 14498674702.jpg]



با دیدن سرهنگ هانس لاندا خودبخود بیاد کسلر ارتش سری افتادم، نمیدونم چه رازی در ذات این افسران گشتاپو نهفته است که آدم وقتی فیلمشونو میبینه میترسه وای بحال اینکه باهاشون روبرو بشیم ، آدم احساس میکنه همه چیز رو درباره مون میدونند.
با  زیرکی تمام سیندرلای فیلم را از روی لنگه کفش بجا مانده در آن رستوران پیدا میکند و ناجوانمردانه خفه اش میکند. اما آخر و عاقبت افسر گشتاپویی که به آرمانهای خود وفادار نباشد و به پیشوا خیانت کند چیزی نیست بجز نقش یک سوآستیکای ناب به روی پیشانی اش.

[تصویر: 14498674703.jpg]



سکانس آخر پس فطرت های لعنتی یکی از ماندگار ترین سکانس های یک فیلم خوب است. سرهنگ هانس لاندا به طمع اعطای مدال افتخار توسط دولت آمریکا و یک ویلای بزرگ در یک جزیره در اطراف آمریکا  و بازنشستگی نظامی با حقوق و مزایای فراوان و در امان بودن از دست نازیها فریب می خورد و به پیشوا خیانت می کند.


او سلاح خود را به الدورین تحویل می دهد و خود را با وعده های فریبنده تسلیم می کند ، اما آلدورین با او مانند هر نازیِ به دام افتاده رفتار می کند و روی پیشانی او علامت سوآستیکا را با چاقوی خود حک می کند.
و در نهایت در ثانیه های پایانی فیلم آلدورین به دوست خود می گوید: این بهترین اثر هنری من است. ......... و فیلم پایان می یابد.
یک سکانس پایانی ماندگار ......




[تصویر: 14498674704.jpg]




پی نویس: این آخرین پست بنده از تاپیک سکانس آخر است که به سایت سینما کلاسیک منتقل گردید. از این پس این مبحث با ارسال پستهای جدید در این سایت ادامه پیدا می کند....
۲۱-۹-۱۳۹۴ ۱۲:۳۵ صبح
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مدیر بازنشسته سایت
*****



وضعيت : آفلاین
ارسال ها:325
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه زوج جلال مقامی و همسرش+همه
دلنوشته من به کسی که غواصی آموختم ، عاقبت مرا غرق کرد
سپاس ها 20
سپاس شده 26 بار در 198 ارسال
شماره کاربری : 3
ارسال: #11
RE: سکانس آخر ......
[تصویر: 14502079191.jpg]

کوهستان


کارگردان : ادوارد دیمیتریک
تولید : 1956
بازیگر اصلی : اسپنسر تریسی


سکانس پایانی فیلم کوهستان یک سکانس با شکوه و تحسین برانگیز است. هرچند در زیبایی این سکانس پیرمرد سینمای کلاسیک جهان یعنی اسپنسر تریسی فقید نقش بسزایی دارد اما نباید از نقش پرویز بهرام نیز بعنوان گوینده او غافل شد.

زاچاری تلر و برادر جوان و ماجراجویش کریستوفر در روستای کوچکی در دامنه های رشته کوههای آلپ زندگی می کنند. بر حسب اتفاق یک هواپیمای مسافربری بر فراز قله کوه مانت بلانک سقوط می کند. زمستان است و شرایط جوی اجازه جستجو و صعود به قله را به کسی نمی دهد. تنها کسیکه به راههای صعب العبور این قله آشنایی دارد زاچاریِ پیرمرد است.

برادر او کریستوفر تصمیم می گیرد به هر طریقی به قله صعود کند تا با رساندن خود به آن هواپیما از طریق برداشتن وسایل مسافرینی که جان خود را از دست داده اند موقعیت مالی خود را بهبود بخشد. زاچاری نمی تواند مانع او شود. از طرفی می داند اگر به او در صعود کمک نکند مرگش حتمی است. نهایتا پیرمرد و برادرش صبح زود از خانه به قصد صعود به قله مانت بلانک خارج می شوند.


[تصویر: 14502079192.jpg]


آن دو پس از یک ماراتن نفسگیر به قله می رسند و کریستوفر در نهایت بی رحمی مشغول خالی کردن جیبهای مسافرین جانباخته می گردد. اما ناگهان زاچاری متوجه می گردد که یک مسافر زن هندی در بین مسافرین زنده است و مجروح شده است. زاچاری تصمیم میگیرد تا با درست کردن یک برانکارد مسافر مجروح را با خود به روستا ببرد اما کریستوفر مخالف است و بین دو برادر درگیری پیش می اید.

زاچاری بدون اعتنا به برادرش مسافر مجروح را به برانکارد می بندد و کریستوفر را در قله تنها می گذارد و او را ترک می کند. کریستوفر که می داند بدون کمک زاچاری شانسی برای بازگشت ندارد وسایل ارزشمند مسافرین را جمع می کند و بدنبال زاچاری به راه می افتد.
کریستوفر بخاطر طمع خود در راه بازگشت به دره سقوط می کند و جان خود را از دست می دهد. اما زاچاری موفق می گردد به همراه مسافر مجروح سالم به روستا برسد.


[تصویر: 14502079193.jpg]    [تصویر: 14502079194.jpg]


سکانس پایانی فیلم کوهستان:
اهالی روستا و پلیس محلی همه بدور زاچاری جمع شده اند  تا از او بشنوند چه اتفاقی افتاده است. زاچاری بدون مقدمه ناگهان شروع می کند به تعریف و تمجید از کریستوفر. او کل ماجرا برای اهالی روستا توضیح می دهد اما با یک تفاوت!!! جای خودش را با کربستوفر عوض می کند. او برای سربلندی برادرش که جان خود را از دست داده است دروغ می گوید و خود را دزد وسایل مسافرین معرفی می کند و برادرش را ناجی مسافر مجروح!!!!

[تصویر: 14502079195.jpg]

سکانس پایانی فیلم کوهستان کاملا مخاطب را غافلگیر می کند. زاچاری مانند بچه ها دروغ می گوید و تاکید می کند که برادرش انسان بزرگی بوده است. نگاه تعجب انگیز اهالی روستا به او کاملا موکد این موضوع است که کسی حرف او را باور نکرده است. ایثار و از خود گذشتگی زاچاری در سکانس پایانی فیلم کوهستان واقعا تحسین برانگیز است.

استاد پرویز بهرام این سکانس را با استادی تمام گویندگی می کند. او با همان تحریرها و نفسهای کوتاه بین جملاتش آنقدر به جذابیتهای این سکانس می افزاید که دیدن چند باره این سکانس به یمن گویندگی ایشان هرگز مخاطب را خسته نمی کند.
فیلم کوهستان با سوژه جالبش دارای سکانس پایانی ماندگاریست .....


[تصویر: 14502079196.jpg]
۲۴-۹-۱۳۹۴ ۱۱:۱۵ عصر
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

شبکه های اجتماعیدرباره مادوستان ما
   
 
تمامی حقوق محصولات و امکانات این سایت برای سینما کلاسیک محفوظ است
وهرگونه کپی برداری و سو استفاده پیگرد قانونی دارد

پشتیبانی توسط : گروه سایت سازان برتر
MyBB © MyBB Group
دانلود آهنگ جدید
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی