<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن سینما کلاسیک - آثار موسیقی و ادبی کاربران]]></title>
		<link>https://cinemaclassic.ir/</link>
		<description><![CDATA[انجمن سینما کلاسیک - https://cinemaclassic.ir]]></description>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 00:19:45 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[پنجرهء عقبی ( داستان های ما )]]></title>
			<link>https://cinemaclassic.ir/Thread-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87%D8%A1-%D8%B9%D9%82%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7</link>
			<pubDate>Sun, 27 Mar 2016 11:28:32 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://cinemaclassic.ir/Thread-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87%D8%A1-%D8%B9%D9%82%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7</guid>
			<description><![CDATA[مورچه ها : مینی مال .<br />
<br />
صدای مجری برنامه کودک می آمد که میگفت : خدای مهربون به ما چشم داده که ببینیم ، گوش داده که بشنویم...<br />
مامانش تو آشپز خونه مشغول آشپزی بود ؛<br />
دوید رفت پیش مامانش و پرسید : مامان خدای مهربون چیه ؟<br />
مامانش جواب داد : پسرم چیه نه ، کیه . خدا خیلی بزرگه ، همه جا هست ، هیچ وقت خسته نمیشه ...<br />
مادرش هر توصیفی که مناسب سن پسر کوچکش بود رو گفت و آخر سر هم اضافه کرد : اگه بزرگتر بشی بیشتر میدونی که خدا کیه .<br />
از پاسخ مادرش چیز زیادی دستگیرش نشد و دوید طرف حیاط .<br />
نزدیگ جاکفشی توپش رو دید ، گرفت زیر بغلش و رفت تو حیاط و سرگرم توپ بازی شد .<br />
کمتر از یه ربع بازی کرد و خسته شد ، توپش رو انداخت یه گوشهء حیاط و زیر آفتاب نیمروزی گرفت نشست .<br />
اندکی بعد متوجه شد که بغل دستش زیر دیوار یک سوراخ بزرگه و مورچه ها در رفت و آمدن .<br />
خیره شد به مورچه های زیادی که به هرسو میرفتن و از هر گوشه به دیوار یا کف زمین چسبیده در حال حرکتن .<br />
مورچه ای پوسته تخمه ای درشت تر از جسهء ریز خودش برداشته بود و از دیوار میبرد بالا که به یکباره پوست تخمه از دهانش افتاد پایین و مورچهء دیگری آن رابرداشت و مسیر او را ادامه داد.<br />
مورچهء دومی هم زیاد طول نکشید که پوسته را انداخت و راهش را گرفت رفت ولی یک مورچهء دیگر مجددآ بار پوسته را پیدا کرد و به دوش کشیده به طرف لانه راه افتاد .<br />
در این فکر بود که مورچه ها چقدر تعدادشان زیاد است ! چرا خسته نمیشن ؟ همه جا هستن و بسیار نیرومند .<br />
یاد حرفهای مادرش افتاد که گفته بود : خدا همه جا هست ، بسیار قویست و هیچ وقت از هیچ کاری خسته نمیشه ، خدا از رگ گردن به ما نزدیکتره . <br />
فکر کرد که انگار مورچه ها خدا هستند.<br />
در این لحظه اطراف گردنش خارش گرفت ، دست کشید تا گردن و زیر چانه اش را بخاراند که یک دفعه   مورچه ای را با دستان کوچکش له کرد. مورچه ای که از بدنش بالا رفته بود و به مسیر رگ گردنش نزدیک شده بود.<br />
شوکه به طرف داخل دوید و فریاد زد : مامان ، خدا رو کشتم .<br />
<br />
1382 ، ترجمه از کردی به فارسی 1395  فی البداهه و بدون ویرایش .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[مورچه ها : مینی مال .<br />
<br />
صدای مجری برنامه کودک می آمد که میگفت : خدای مهربون به ما چشم داده که ببینیم ، گوش داده که بشنویم...<br />
مامانش تو آشپز خونه مشغول آشپزی بود ؛<br />
دوید رفت پیش مامانش و پرسید : مامان خدای مهربون چیه ؟<br />
مامانش جواب داد : پسرم چیه نه ، کیه . خدا خیلی بزرگه ، همه جا هست ، هیچ وقت خسته نمیشه ...<br />
مادرش هر توصیفی که مناسب سن پسر کوچکش بود رو گفت و آخر سر هم اضافه کرد : اگه بزرگتر بشی بیشتر میدونی که خدا کیه .<br />
از پاسخ مادرش چیز زیادی دستگیرش نشد و دوید طرف حیاط .<br />
نزدیگ جاکفشی توپش رو دید ، گرفت زیر بغلش و رفت تو حیاط و سرگرم توپ بازی شد .<br />
کمتر از یه ربع بازی کرد و خسته شد ، توپش رو انداخت یه گوشهء حیاط و زیر آفتاب نیمروزی گرفت نشست .<br />
اندکی بعد متوجه شد که بغل دستش زیر دیوار یک سوراخ بزرگه و مورچه ها در رفت و آمدن .<br />
خیره شد به مورچه های زیادی که به هرسو میرفتن و از هر گوشه به دیوار یا کف زمین چسبیده در حال حرکتن .<br />
مورچه ای پوسته تخمه ای درشت تر از جسهء ریز خودش برداشته بود و از دیوار میبرد بالا که به یکباره پوست تخمه از دهانش افتاد پایین و مورچهء دیگری آن رابرداشت و مسیر او را ادامه داد.<br />
مورچهء دومی هم زیاد طول نکشید که پوسته را انداخت و راهش را گرفت رفت ولی یک مورچهء دیگر مجددآ بار پوسته را پیدا کرد و به دوش کشیده به طرف لانه راه افتاد .<br />
در این فکر بود که مورچه ها چقدر تعدادشان زیاد است ! چرا خسته نمیشن ؟ همه جا هستن و بسیار نیرومند .<br />
یاد حرفهای مادرش افتاد که گفته بود : خدا همه جا هست ، بسیار قویست و هیچ وقت از هیچ کاری خسته نمیشه ، خدا از رگ گردن به ما نزدیکتره . <br />
فکر کرد که انگار مورچه ها خدا هستند.<br />
در این لحظه اطراف گردنش خارش گرفت ، دست کشید تا گردن و زیر چانه اش را بخاراند که یک دفعه   مورچه ای را با دستان کوچکش له کرد. مورچه ای که از بدنش بالا رفته بود و به مسیر رگ گردنش نزدیک شده بود.<br />
شوکه به طرف داخل دوید و فریاد زد : مامان ، خدا رو کشتم .<br />
<br />
1382 ، ترجمه از کردی به فارسی 1395  فی البداهه و بدون ویرایش .]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آثار موسیقی سینما نشینان]]></title>
			<link>https://cinemaclassic.ir/Thread-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86</link>
			<pubDate>Fri, 25 Dec 2015 09:57:19 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://cinemaclassic.ir/Thread-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86</guid>
			<description><![CDATA[این بخش به پیشنهاد جناب <span style="font-weight: bold;">بروبیکر </span>گرامی راه اندازی شده<br />
سینما نشینان عزیز میتوانند کلیه قطعات و آهنگهایی که خودشان نواخته اند (متعلق به خود یا دیگران) را در این بخش با دیگر دوستان ، به اشتراک بگذارند<br />
<br />
با سپاس فراوان]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[این بخش به پیشنهاد جناب <span style="font-weight: bold;">بروبیکر </span>گرامی راه اندازی شده<br />
سینما نشینان عزیز میتوانند کلیه قطعات و آهنگهایی که خودشان نواخته اند (متعلق به خود یا دیگران) را در این بخش با دیگر دوستان ، به اشتراک بگذارند<br />
<br />
با سپاس فراوان]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دلنوشته ها]]></title>
			<link>https://cinemaclassic.ir/Thread-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7</link>
			<pubDate>Tue, 17 Nov 2015 19:03:55 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://cinemaclassic.ir/Thread-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7</guid>
			<description><![CDATA[خواستم درمورد بهار یه شعر بنویسم ، اما<br />
اما دیدم قبل من هرچی بوده گفتن <br />
تازه من که شاعر نیستم <br />
خواستم در مورد بهار یه داستان بنویسم <br />
اما دیدم که بهار تو یه مینی مال جا نمیشه <br />
بهار خیلی بزرگتر از یه رمانه<br />
آخه بهار <br />
بهار سبز است<br />
بهار سبز<br />
بهار سبزه است <br />
آخ بهار .............................................. .<br />
<br />
<br />
برای <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #32CD32;">بهارم </span></span>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[خواستم درمورد بهار یه شعر بنویسم ، اما<br />
اما دیدم قبل من هرچی بوده گفتن <br />
تازه من که شاعر نیستم <br />
خواستم در مورد بهار یه داستان بنویسم <br />
اما دیدم که بهار تو یه مینی مال جا نمیشه <br />
بهار خیلی بزرگتر از یه رمانه<br />
آخه بهار <br />
بهار سبز است<br />
بهار سبز<br />
بهار سبزه است <br />
آخ بهار .............................................. .<br />
<br />
<br />
برای <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #32CD32;">بهارم </span></span>.]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>