<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن سینما کلاسیک - اشعار ، رمانها و متون ادبی زیبا و دیوان اشعار و کتب کلاسیک]]></title>
		<link>https://cinemaclassic.ir/</link>
		<description><![CDATA[انجمن سینما کلاسیک - https://cinemaclassic.ir]]></description>
		<pubDate>Sat, 13 Jun 2026 07:48:39 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[توصیف و معرفی آخرین کتابی که خوانده اید]]></title>
			<link>https://cinemaclassic.ir/Thread-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF</link>
			<pubDate>Mon, 09 Jan 2017 04:17:15 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://cinemaclassic.ir/Thread-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF</guid>
			<description><![CDATA[دوستان عزیز ، در این تاپیک لطفا آخرین کتابی را که خوانده اید ( اگر اهل مطالعهء کتاب هستید ) را به صورت اجمالی معرفی کنید و نظر خودتان را نیز در باره اش بنویسید .<br />
<br />
اگر هم از آن دسته از ایرانیانی هستید که لقای مطالعهء کتابی و کلاسیک را بخشیده اید لا اقل بهترین  کتابی را که در گذشته های دور قبل از هجوم وسیع نت و گسترش شبکه های اجتماعی خوانده اید به ما نیز معرفی نمایید.<br />
<br />
یقینا علاقه مندان سینما با ادبیات داستانی خصوصا در ارتباط هستند و مگر میشود اصلا کتاب خوان نباشی اما عشق فیلم باشی؟!<br />
تجربیاتتان را با همه به اشتراک بگذارید .<br />
<br />
با تشکر ، آکتورز .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[دوستان عزیز ، در این تاپیک لطفا آخرین کتابی را که خوانده اید ( اگر اهل مطالعهء کتاب هستید ) را به صورت اجمالی معرفی کنید و نظر خودتان را نیز در باره اش بنویسید .<br />
<br />
اگر هم از آن دسته از ایرانیانی هستید که لقای مطالعهء کتابی و کلاسیک را بخشیده اید لا اقل بهترین  کتابی را که در گذشته های دور قبل از هجوم وسیع نت و گسترش شبکه های اجتماعی خوانده اید به ما نیز معرفی نمایید.<br />
<br />
یقینا علاقه مندان سینما با ادبیات داستانی خصوصا در ارتباط هستند و مگر میشود اصلا کتاب خوان نباشی اما عشق فیلم باشی؟!<br />
تجربیاتتان را با همه به اشتراک بگذارید .<br />
<br />
با تشکر ، آکتورز .]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[یک شعر ..... یک ماجرا]]></title>
			<link>https://cinemaclassic.ir/Thread-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7</link>
			<pubDate>Tue, 24 Nov 2015 22:17:20 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://cinemaclassic.ir/Thread-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7</guid>
			<description><![CDATA[در تاریخ ادبیات ایران شاعران ما گاهی شعرهایی سروده اند که حواشی و ماجرای سروده شدن آن شعر ، خود به اندازه آن شعر جذاب است. با اجازه ادیبان <span style="font-weight: bold;">سینما کلاسیک</span> برای تفکیک اینگونه شعرها از تاپیک مشابه، این جستار را استارت میزنم . در این جستار علاوه بر شرح شعر به حواشی و ماجرای خلق آن شعر نیز پرداخته می گردد:<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #3333cc;"><span style="font-size: x-large;">حالا چرا؟</span></span></span></div>
<br />
<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">استاد شهریار</span></div>
<br />
<br />
<br />
در خصوص سرودن این شعر زیبا روایات مختلفی نقل شده است اما همه آنها با کمی شاخ و برگ دادن به موضوع دلالت بر یک ماجرا دارند. <span style="color: #000000;">شهریار برای این شعر اینگونه روایت می‌کند که، در سال 1309 که شخصی درباری دختر مورد علاقه‌ام را از چنگم به در آورد و مرا بعد از پانزده روز بازداشت، به نیشابور تبعید کردند؛ شب‌ها که تنها می‌شدم، گریه سر می‌دادم و با خدایم راز و نیاز می‌کردم.</span><br />
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">شبی‌ در زیر سنگی‌ آرمیده بودم و غرق فکر بودم که آهنگ دلنشین این آیه به گوشم رسید: « یستعجلونک بالعذاب ولن یخلف الله وعده « یعنی » از تو به شتاب عذاب می‌طلبند و خدا هرگز وعده خود را خلاف نمی‌کند ».</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">بعد از دو هفته دوستانم به نیشابور آمدند و خبر سکته آن شخص درباری را به من دادند. مرا به تهران بردند و در بیمارستان بستری‌ام کردند. همانجا بود که دختر مورد علاقه ام خود را به بالینم رساند و من در حالی که از سوز تب می‌سوختم، شعر معروف "حالا چرا " را ساختم.</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">اخیرا خبرگزاریها دستخط این شاعر بزرگ تبریزی را از این شعر منتشر نموده اند. این شعر زیبا را بنان نیز به زیبایی تمام می خواند و اخیرا سالار عقیلی هم آنرا بازخوانی نموده است.</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><span style="color: #000000;"><img src="http://cinemaclassic.ir/up/uploads/14484030312.jpg" border="0" alt="[تصویر: 14484030312.jpg]" /><br />
</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">در بیوگرافی<span style="font-weight: bold;"> استاد شهریار </span>این ماجرا اینگونه نقل گردیده است:</span></div>
<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: small;">شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که  در زیر آمده است، در بستر می‌سراید. او سپس ترک تحصیل می کند .....<br />
</span></span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;">بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی</span><br />
<span style="color: #000000;">سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست</span><br />
<span style="color: #000000;">من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم</span><br />
<span style="color: #000000;">دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار</span><br />
<span style="color: #000000;">اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا</span><br />
<br />
<span style="color: #000000;">شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود</span><br />
<br />
<span style="color: #000000;">ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت</span><br />
<span style="color: #000000;">این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند</span><br />
<span style="color: #000000;">در شگفتم من نمى‌پاشد زهم دنیا چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">شهریارا بی حبیب خود نمى‌کردی سفر</span><br />
<span style="color: #000000;">این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟</span><br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://cinemaclassic.ir/up/uploads/14484032801.jpg" border="0" alt="[تصویر: 14484032801.jpg]" /></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در تاریخ ادبیات ایران شاعران ما گاهی شعرهایی سروده اند که حواشی و ماجرای سروده شدن آن شعر ، خود به اندازه آن شعر جذاب است. با اجازه ادیبان <span style="font-weight: bold;">سینما کلاسیک</span> برای تفکیک اینگونه شعرها از تاپیک مشابه، این جستار را استارت میزنم . در این جستار علاوه بر شرح شعر به حواشی و ماجرای خلق آن شعر نیز پرداخته می گردد:<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;"><span style="color: #3333cc;"><span style="font-size: x-large;">حالا چرا؟</span></span></span></div>
<br />
<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">استاد شهریار</span></div>
<br />
<br />
<br />
در خصوص سرودن این شعر زیبا روایات مختلفی نقل شده است اما همه آنها با کمی شاخ و برگ دادن به موضوع دلالت بر یک ماجرا دارند. <span style="color: #000000;">شهریار برای این شعر اینگونه روایت می‌کند که، در سال 1309 که شخصی درباری دختر مورد علاقه‌ام را از چنگم به در آورد و مرا بعد از پانزده روز بازداشت، به نیشابور تبعید کردند؛ شب‌ها که تنها می‌شدم، گریه سر می‌دادم و با خدایم راز و نیاز می‌کردم.</span><br />
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">شبی‌ در زیر سنگی‌ آرمیده بودم و غرق فکر بودم که آهنگ دلنشین این آیه به گوشم رسید: « یستعجلونک بالعذاب ولن یخلف الله وعده « یعنی » از تو به شتاب عذاب می‌طلبند و خدا هرگز وعده خود را خلاف نمی‌کند ».</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">بعد از دو هفته دوستانم به نیشابور آمدند و خبر سکته آن شخص درباری را به من دادند. مرا به تهران بردند و در بیمارستان بستری‌ام کردند. همانجا بود که دختر مورد علاقه ام خود را به بالینم رساند و من در حالی که از سوز تب می‌سوختم، شعر معروف "حالا چرا " را ساختم.</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">اخیرا خبرگزاریها دستخط این شاعر بزرگ تبریزی را از این شعر منتشر نموده اند. این شعر زیبا را بنان نیز به زیبایی تمام می خواند و اخیرا سالار عقیلی هم آنرا بازخوانی نموده است.</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><span style="color: #000000;"><img src="http://cinemaclassic.ir/up/uploads/14484030312.jpg" border="0" alt="[تصویر: 14484030312.jpg]" /><br />
</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">در بیوگرافی<span style="font-weight: bold;"> استاد شهریار </span>این ماجرا اینگونه نقل گردیده است:</span></div>
<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="color: #333333;"><span style="font-size: small;">شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که  در زیر آمده است، در بستر می‌سراید. او سپس ترک تحصیل می کند .....<br />
</span></span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;">بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی</span><br />
<span style="color: #000000;">سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست</span><br />
<span style="color: #000000;">من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم</span><br />
<span style="color: #000000;">دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار</span><br />
<span style="color: #000000;">اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا</span><br />
<br />
<span style="color: #000000;">شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود</span><br />
<br />
<span style="color: #000000;">ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت</span><br />
<span style="color: #000000;">این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند</span><br />
<span style="color: #000000;">در شگفتم من نمى‌پاشد زهم دنیا چرا؟</span><br />
<span style="color: #000000;"> </span><br />
<span style="color: #000000;">شهریارا بی حبیب خود نمى‌کردی سفر</span><br />
<span style="color: #000000;">این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟</span><br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://cinemaclassic.ir/up/uploads/14484032801.jpg" border="0" alt="[تصویر: 14484032801.jpg]" /></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دفتر شعر ( کلاسیک و نو )]]></title>
			<link>https://cinemaclassic.ir/Thread-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D9%88</link>
			<pubDate>Sat, 26 Sep 2015 22:09:17 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://cinemaclassic.ir/Thread-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D9%88</guid>
			<description><![CDATA[برای اولین برگ از <span style="font-weight: bold;">دفتر شعر</span> سایت <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #3366ff;">سینما کلاسیک</span></span> شعری از زنده یاد<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #cc3333;"> فروغ فرخزاد </span></span>برگزیدم که یقینآ برای همهء دوستان شعری آشناست اما خواندن دوباره اش خالی از لطف نیست .<br />
ضمن اینکه تمی نوستالژی از همه چیز منجمله سینما نیز در درون مایهء این شعر نهفته است .<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">کسی که مثل هیچ‌کس نیست</span></span><br />
من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید<br />
من خواب یک ستاره‌ی قرمز دیده‌ام<br />
و پلک چشمم می‌پرد<br />
و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند<br />
و کور شوم<br />
اگر دروغ بگویم<br />
من خواب آن ستاره‌ی قرمز را<br />
وقتی که خواب نبودم، دیده‌ام<br />
کسی می‌آید<br />
کسی می‌آید<br />
کسی دیگر!<br />
کسی بهتر!<br />
کسی که مثل هیچ‌کس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی نیست، مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست<br />
و مثل آن کسی‌ست که باید باشد<br />
و قدش از درخت‌های خانه‌ی معمار هم بلندتر است<br />
و صورتش<br />
از صورت امام زمان هم روشن‌تر<br />
و از برادر سید جواد هم<br />
که رفته است<br />
و رخت پاسبانی پوشیده است، نمی‌ترسد<br />
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاق‌های منزل ما مال اوست نمی‌ترسد<br />
و اسمش آنچنان که مادر<br />
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می‌کند<br />
یا قاضی‌القضات است<br />
یا حاجت‌الحاجات است<br />
و می‌تواند<br />
تمام حرف‌های سخت کتاب کلاس سوم را<br />
با چشم‌های بسته بخواند<br />
و می‌تواند حتی هزار را<br />
بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد<br />
و می‌تواند از مغازه‌ی سید جواد، هر چقدر که لازم دارد جنس نسیه بگیرد<br />
و می‌تواند کاری کند که لامپ «الله»<br />
که سبز بو: مثل صبح سحر، سبز بود<br />
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان<br />
روشن شود<br />
آخ...<br />
چقدر روشنی خوب است<br />
چقدر روشنی خوب است<br />
و من چقدر دلم می‌خواهد<br />
که یحیی<br />
یک چارچرخه داشته باشد<br />
و یک چراغ زنبوری<br />
و من چقدر دلم می‌خواهد<br />
که روی چارچرخه‌ی یحیی میان هندونه‌ها و خربزه‌ها بنشینم<br />
و دور میدان محمدیه بچرخم<br />
آخ...<br />
چقدر دور میدان چرخیدن خوب است<br />
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است<br />
چقدر باغ ملی رفتن خوب است<br />
چقدر مزه‌ی پپسی خوب است<br />
چقدر سینمای فردین خوب است<br />
و من چقدر از همه‌ی چیزهای خوب خوشم می‌آید<br />
و من چقدر دلم می‌خواهد<br />
که گیس دختر سید جواد را بکشم<br />
<br />
چرا من این همه کوچک هستم<br />
که در خیابان‌ها گم می‌شوم<br />
چرا پدر که این همه کوچک نیست<br />
و در خیابان‌ها هم گم نمی‌شود<br />
کاری نمی‌کند که آن کسی که به خواب من آمده است،<br />
روز آمدنش را جلو بیاندازد<br />
و مردم محله کشتارگاه<br />
که خاک باغچه‌هاشان هم خونی‌ست<br />
و آب حوض‌هاشان هم خونی‌ست<br />
و تخت کفش‌هاشان هم خونی‌ست<br />
چرا کاری نمی‌کنند<br />
چرا کاری نمی‌کنند!<br />
<br />
چقدر آفتاب زمستان تنبل است!<br />
<br />
من پله‌های پشت بام را جارو کرده‌ام<br />
و شیشه‌های پنجره را هم شسته‌ام<br />
چرا پدر فقط باید<br />
در خواب، خواب ببیند؟<br />
<br />
من پله‌های پشت بام را جارو کرده‌ام<br />
و شیشه‌های پنجره را هم شسته‌ام<br />
<br />
کسی می‌آید<br />
کسی می‌آید<br />
کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست<br />
<br />
کسی که آمدنش را<br />
نمی‌شود گرفت<br />
و دست‌بند زد و به زندان انداخت<br />
کسی که زیر درخت‌های کهنه‌ی یحیی بچه کرده است<br />
و روز به روز<br />
بزرگ می‌شود، بزرگ‌تر می‌شود<br />
کسی از باران، از صدای شرشر باران، از میان پچ و پچ گل‌های اطلسی<br />
<br />
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش‌بازی می‌آید<br />
و سفره را می‌اندازد<br />
و نان را قسمت می‌کند<br />
و پپسی را قسمت می‌کند<br />
و باغ ملی را قسمت می‌کند<br />
و شربت سیاه‌سرفه را قسمت می‌کند<br />
و نمره‌ی مریض‌خانه را قسمت می‌کند<br />
و چکمه‌های لاستیکی را قسمت می‌کند<br />
و سینمای فردین را قسمت می‌کند<br />
درخت‌های سید جواد را قسمت می‌کند<br />
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می‌کند<br />
و سهم ما را هم می‌دهد<br />
من خواب دیده‌ام...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[برای اولین برگ از <span style="font-weight: bold;">دفتر شعر</span> سایت <span style="font-weight: bold;"><span style="color: #3366ff;">سینما کلاسیک</span></span> شعری از زنده یاد<span style="font-weight: bold;"><span style="color: #cc3333;"> فروغ فرخزاد </span></span>برگزیدم که یقینآ برای همهء دوستان شعری آشناست اما خواندن دوباره اش خالی از لطف نیست .<br />
ضمن اینکه تمی نوستالژی از همه چیز منجمله سینما نیز در درون مایهء این شعر نهفته است .<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: large;">کسی که مثل هیچ‌کس نیست</span></span><br />
من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید<br />
من خواب یک ستاره‌ی قرمز دیده‌ام<br />
و پلک چشمم می‌پرد<br />
و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند<br />
و کور شوم<br />
اگر دروغ بگویم<br />
من خواب آن ستاره‌ی قرمز را<br />
وقتی که خواب نبودم، دیده‌ام<br />
کسی می‌آید<br />
کسی می‌آید<br />
کسی دیگر!<br />
کسی بهتر!<br />
کسی که مثل هیچ‌کس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی نیست، مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست<br />
و مثل آن کسی‌ست که باید باشد<br />
و قدش از درخت‌های خانه‌ی معمار هم بلندتر است<br />
و صورتش<br />
از صورت امام زمان هم روشن‌تر<br />
و از برادر سید جواد هم<br />
که رفته است<br />
و رخت پاسبانی پوشیده است، نمی‌ترسد<br />
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاق‌های منزل ما مال اوست نمی‌ترسد<br />
و اسمش آنچنان که مادر<br />
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می‌کند<br />
یا قاضی‌القضات است<br />
یا حاجت‌الحاجات است<br />
و می‌تواند<br />
تمام حرف‌های سخت کتاب کلاس سوم را<br />
با چشم‌های بسته بخواند<br />
و می‌تواند حتی هزار را<br />
بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد<br />
و می‌تواند از مغازه‌ی سید جواد، هر چقدر که لازم دارد جنس نسیه بگیرد<br />
و می‌تواند کاری کند که لامپ «الله»<br />
که سبز بو: مثل صبح سحر، سبز بود<br />
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان<br />
روشن شود<br />
آخ...<br />
چقدر روشنی خوب است<br />
چقدر روشنی خوب است<br />
و من چقدر دلم می‌خواهد<br />
که یحیی<br />
یک چارچرخه داشته باشد<br />
و یک چراغ زنبوری<br />
و من چقدر دلم می‌خواهد<br />
که روی چارچرخه‌ی یحیی میان هندونه‌ها و خربزه‌ها بنشینم<br />
و دور میدان محمدیه بچرخم<br />
آخ...<br />
چقدر دور میدان چرخیدن خوب است<br />
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است<br />
چقدر باغ ملی رفتن خوب است<br />
چقدر مزه‌ی پپسی خوب است<br />
چقدر سینمای فردین خوب است<br />
و من چقدر از همه‌ی چیزهای خوب خوشم می‌آید<br />
و من چقدر دلم می‌خواهد<br />
که گیس دختر سید جواد را بکشم<br />
<br />
چرا من این همه کوچک هستم<br />
که در خیابان‌ها گم می‌شوم<br />
چرا پدر که این همه کوچک نیست<br />
و در خیابان‌ها هم گم نمی‌شود<br />
کاری نمی‌کند که آن کسی که به خواب من آمده است،<br />
روز آمدنش را جلو بیاندازد<br />
و مردم محله کشتارگاه<br />
که خاک باغچه‌هاشان هم خونی‌ست<br />
و آب حوض‌هاشان هم خونی‌ست<br />
و تخت کفش‌هاشان هم خونی‌ست<br />
چرا کاری نمی‌کنند<br />
چرا کاری نمی‌کنند!<br />
<br />
چقدر آفتاب زمستان تنبل است!<br />
<br />
من پله‌های پشت بام را جارو کرده‌ام<br />
و شیشه‌های پنجره را هم شسته‌ام<br />
چرا پدر فقط باید<br />
در خواب، خواب ببیند؟<br />
<br />
من پله‌های پشت بام را جارو کرده‌ام<br />
و شیشه‌های پنجره را هم شسته‌ام<br />
<br />
کسی می‌آید<br />
کسی می‌آید<br />
کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست<br />
<br />
کسی که آمدنش را<br />
نمی‌شود گرفت<br />
و دست‌بند زد و به زندان انداخت<br />
کسی که زیر درخت‌های کهنه‌ی یحیی بچه کرده است<br />
و روز به روز<br />
بزرگ می‌شود، بزرگ‌تر می‌شود<br />
کسی از باران، از صدای شرشر باران، از میان پچ و پچ گل‌های اطلسی<br />
<br />
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش‌بازی می‌آید<br />
و سفره را می‌اندازد<br />
و نان را قسمت می‌کند<br />
و پپسی را قسمت می‌کند<br />
و باغ ملی را قسمت می‌کند<br />
و شربت سیاه‌سرفه را قسمت می‌کند<br />
و نمره‌ی مریض‌خانه را قسمت می‌کند<br />
و چکمه‌های لاستیکی را قسمت می‌کند<br />
و سینمای فردین را قسمت می‌کند<br />
درخت‌های سید جواد را قسمت می‌کند<br />
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می‌کند<br />
و سهم ما را هم می‌دهد<br />
من خواب دیده‌ام...]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>