<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن سینما کلاسیک - شاعران ، نویسندگان و ادبای تاریخ ادبیات ایران و جهان]]></title>
		<link>https://cinemaclassic.ir/</link>
		<description><![CDATA[انجمن سینما کلاسیک - https://cinemaclassic.ir]]></description>
		<pubDate>Sat, 13 Jun 2026 07:48:38 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[برش هایی از یک کتاب]]></title>
			<link>https://cinemaclassic.ir/Thread-%D8%A8%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8</link>
			<pubDate>Wed, 14 Oct 2015 06:11:32 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://cinemaclassic.ir/Thread-%D8%A8%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;">سلام به شما خوبان همیشه همراه</div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;">در این جستار, برش هایی از کتاب هایی را که خوانده ایم, برای آشنایی دیگر دوستان به اشتراک می گذاریم. شایسته تر آن است که آنچه ارسال می کنیم, منتخب خود ما باشد همراه با یادداشت های تکمیلی از احساس و برداشت ما نسبت به آنچه خوانده ایم, و گرنه فضای مجازی پر است از معرفی کتاب و خلاصه های رسمی و تکراری<br />
.... باشد که نوشته های ما چراغی شود افروخته در شب تنهایی دوستی تا با کتابی نو همراه شود.... </div>
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><span style="font-style: italic;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;">نه فرشته, نه قدیس</span></span></span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><span style="font-style: italic;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><img src="http://cinemaclassic.ir/up/uploads/14448018451.jpg" border="0" alt="[تصویر: 14448018451.jpg]" /></span></span></span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">ایوان کلیما را گوهری در ادبیات دانسته اند که قدرش کمتر شناخته شده است. او در "نه فرشته, نه قدیس", که واشنگتن پست آن را بهترین کتاب 2001 اعلام کرد, ما را به قلب پراگ امروزی می برد, جایی که در آن جوانان کمونیست شبه مسلح دوران استالین با مواد مخدر روزگار می گذرانند. کریستینا, مادر چهل و چند ساله ای که متارکه کرده, نگران دختر پانزده ساله ی خویش است که از مدرسه فرار می کند. صندوقچه ای که از پدرش به جا مانده, اسرار خانوادگی باورنکردنی ای را پیش رویش قرار می دهد. کریستینا باید مراقب مادر پیرش باشد و دندان مریض هایش را تعمیر کند. اما او تشنه ی عشق است و زمانی که یکی از شاگردان سابق شوهرش که پانزده سال از او کوچک تر است, به او دل می بازد با معمای جدیدی مواجه می شود.....</div>
<br />
<div style="text-align: justify;">این یادداشتی است که در پشت جلد کتاب "نه فرشته, نه قدیس" به قلم ایوان کلیما به چشم می خورد؛ کتابی که با برگردان حشمت کامرانی و به همت نشر نو به چاپ رسیده است.</div>
<br />
<div style="text-align: justify;">به قول ناشر کتاب, ایوان کلیما می تواند مثل آنتوان چخوف جنبه های خارق العاده ی زندگی روزمره را به ما نشان دهد. <br />
<br />
در این کتاب چون زندگی هر روزه ی هر آدمی که بر پهنه ی این زمین آشوب زده روزگار می گذراند, از اجتماع می خوانیم و سیاست, از اعتراض و دغدغه, از خانواده و از خودبیگانگی, از انسان ها, از تجلی و از اندوه و در نهایت از عشق که فصل خطاب بودن آدمی است.</div>
<br />
<div style="text-align: justify;">کلام کلیما آنگاه که از سیاست, آزادی و اجتماع می گوید, بی نهایت تیزبین و آسیب شناس است:</div>
<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">بر سر مردمی که زندگی شان را با ترس از ابراز عقیده سپری می کنند, چه می آید؟ چه بسا یا از فکر کردن دست می کشند یا به گفت و گوهای توخالی اکتفا می کنند.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">اما آزادی چیست؟ معبری است که آدم را به فضایی ناشناخته می برد.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">الان فهمیده ام که آدم های بی آرمان مثل ماشین هستند. ماشین هایی برای نشخوار کردن کلمه ها و پول در آوردن, خوار کردن دیگران و بالا کشیدن خود؛ ماشین هایی برای پاسخ به خواهش نفسانی و خودخواهی های خودشان.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">مردم معمولا همیشه خواستار تغییرند. همین که حال و هوای تغییر همه جا را فرا می گیرد, مردم سرشار از شور و شوق می شوند و اعتقادی راسخ و شورانگیز پیدا می کنند که آن تغییر فوری به زندگی شان معنایی غیر منتظره می دهد. اما چون چشم شان به تغییر از خارج دوخته شده, طولی نمی کشد که سرخورده می شوند. در تاریخ مواقعی هم پیش می آید که مردم سعی می کنند تغییر را در درون خود بجویند؛ اما به احتمال زیاد آخرین باری که این اتفاق افتاد, در طول نهضت اصلاح دین بود.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">مطبوعات و بالاتر از همه تلویزیون, بهترین جا برای جلب توجه مردم و مرحله ی خوبی است برای ورود به سیاست.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">و چه دردمندانه از ایمان و مذهب می گوید:</div>
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">گروهی در گرمای سوزان جلو ساعت نجومی جمع شده اند و منتظر ظهور پیشوایان مذهبی اند که اگر سنگ هم از آسمان ببارد, بیرون خواهند آمد. ...... می توانم بروم و روی پله های بنای یادبود یان هوس بنشینم و منتظر بمانم. می توان بروم خانه و آن جا به انتظار بنشینم. در واقع برای چی و برای کی؟</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">ما انتظار نجاتی را می کشیم که از ما دور شده. بخشی از یک آیه که به ذهنم می آید, خدا می داند از کجا, شاید از کتاب مقدس باشد. شاید آن را روز یکشنبه ای شنیده ام که به کلیسا می رفتم تا حرص پدرم را درآورم.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">مردم از کشیش ها انتظار دارند که تقصیر همه چیز را به گردن بی ایمانی بیندازند. ولی تنها مطلب مهم ایمان نیست. پولس رسول از ایمان و امید و از عشق سخن می گوید. او می گفت: مهم ترین این سه رکن, عشق است. در این روز و روزگار, ایمان آوردن به پیام کتاب مقدس آسان نیست, ولی جوان ها بی ایمان نیستند, آن ها عشق را کم دارند.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">جهانی شدن را با دیده ی تردید می نگرد:</div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">به خودم می گویم, مسئله این است که ما واقعا به کجا تعلق داریم؟ آن هم در میان شش میلیارد انسان در پایان هزاره ی دوم. در دنیایی جهانی شده. و این اسم شیکی است که به وضعیتی اطلاق می شود که امیدها رو به ناامیدی گذاشته و تنها دستآوردهای بزرگ, سوپر مارکت های بزرگ اند.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
و از بی هویتی ناشی از چرخه ی باطل تولید و مصرف در جهان مادی گرای امروز:<br />
<br />
<span style="font-style: italic;">وقتی مغازه ها با صدها لباس رنگ و وارنگ مرا به سوی خود جلب می کنند, حس می کنم به ردیف آدم هایی نگاه می کنم که به دار آویخته شده اند. آن ها را بی سر آویزان کرده اند, گویی سرشان را کنده اند تا جلو دست و پای شان را نگیرند, چون سرها در آن جهان ویژه به کلی بی ربط اند. آن دارها مرا به وحشت می اندازند. پس خود را گم و گور می کنم.</span><br />
<span style="font-style: italic;">.</span><br />
<span style="font-style: italic;">.</span><br />
<span style="font-style: italic;">.</span><br />
<br />
<div style="text-align: justify;">و از آدم ها که جزیره های بسته ی خویش اند در دریای توفانی زندگی:</div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">آدمی تا وقتی زنده است که آرزو داشته باشد.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">چرا آدم های خوب این همه زود می میرند ولی آدم های رذل سال های سال زنده می مانند؟ آدم های خوب رنج بیشتری می کشند, چون از رنج دیگران هم رنج می برند. من نمی دانم آدم خوبی هستم یا نه, ولی این را می دانم که بیشتر از سهمم رنج می برم.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.<br />
</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;"><br />
آدم ها را همان طور که هستند, با همه ی نقص ها و خودخواهی هاشان باید قبول کرد. اگر قبول نکنی, بیرون می مانی.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
به ذهنم آمد که مامان هیچ وقت آدم خوب ندیده. آیا خودم دیده ام؟ شاید آدم خوب چیزی نیست جز خواب و خیال ما<br />
.<br />
.<br />
.</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">تنها راه ادامه ی حیات, نادیده گرفتن چیزهایی است که دوستشان نداریم, و هم چنین در مورد آدم ها و جهان که ما را آشفته می کنند.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">و چه دردناک راست می گوید که:</div>
<br />
<div style="text-align: justify;">ا<span style="font-style: italic;">حساسات مردم بی آن که بتوانند توضیح اش دهند, یکباره شعله ور می شود و همین طور هم ناگهان و بی آن که انتظارش را داشته باشند, خاموش می شود.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">از نگاه نوجوانان به دنیا نگاه می کند:</div>
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">رودا می گفت: اکسیژن مثل سم است. آدم های صحیح و سالم که برای سلامتی شان می روند کوه تا هوای تازه تنفس کنند, نمی دانند که هرچه بالاتر بروند, اکسیژن کم و کم تر می شود. اما این پایین ما مسموم می شویم و اگر گاه گاهی دود نکنیم, کارمان ساخته است.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">و چند صفحه بعد چه بی نظیر می نویسد:</div>
<br />
<div style="text-align: justify;">آ<span style="font-style: italic;">ن پسرک مزخرف همان طور دارد درباره ی عشق آواز می خواند, انگار راست راستی عشق وجود داشته باشد. <br />
</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">شاید هم باشد, اما در کوه ها راه می رود و به این ترتیب مسموم نمی شود.</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;">از دوست داشتن و اندوه می نویسد:</div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">مگر همه ی ما را چیزی از درون نمی خورد و نمی تراشد؟ زندگی, غیر از لحظه های نادری که عشق به ما رو می کند, چیز غم انگیزی است.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">دستیارم از سکوت می ترسد, مثل همه ی مردم این روز و روزگار. اما من آرامش و سکون را دوست دارم. خیلی دلم می خواهد در درونم لحظه ای سکوت برقرار شود, سکوتی که در آن صدای جریان خونم را بشنوم و هم چنین صدای غلتیدن اشک هایم را بر گونه هایم و صدای شعله هایی را که نزدیک می شوند. ...... از نظر من, خون, بر خلاف اشک, یعنی زندگی.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">اندوهش را چنان در اشک هایش غرق می کرد که انگار آن اشک ها وارد جریان خون من می شدند و وقتی به قلبم می رسیدند, چون نمکی که بر زخم بپاشند, دلم را به درد می آوردند.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.<br />
<br />
<br />
</span>و از تجلی می گوید که معجزه ای بین لحظه های روزمرگی است:<br />
<span style="font-style: italic;"><br />
گاهی پیش می آید که آدم در یک لحظه ی شفاف و درخشان, به کشف چیزی نائل می شود که سال ها بیهوده در پی یافتنش بوده. نکته این جاست که ما نباید پیش از فرا رسیدن آن لحظه ی خجسته, خود را نابود کنیم.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
<br />
<br />
</span><div style="text-align: center;"><img src="http://cinemaclassic.ir/up/uploads/14448024481.jpg" border="0" alt="[تصویر: 14448024481.jpg]" /></div>
<br />
<br />
<br />
و حسن ختام عرایضم, مکالمه ی شگرفی از کتاب:<br />
<span style="font-style: italic;"><br />
از یکی از سفرهای اداری اش برایم یک شال ابریشمی آورد؛ رنگش آبی آسمانی است و در هر گوشه اش دسته ای غاز در حال پرواز گلدوزی شده است. پرسیدم: <br />
<br />
<br />
- این ها به کجا پرواز می کنند؟<br />
<br />
- به آزادی.<br />
<br />
- فکر می کنی آدم می تواند به آزادی پرواز کند؟<br />
<br />
- آدم ها نمی توانند, فقط غازها می توانند.<br />
<br />
- تو اگر غاز بودی, به کجا پرواز می کردی؟<br />
<br />
- معلوم است, به سوی تو!<br />
</span></div>
.<br />
.<br />
.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;">سلام به شما خوبان همیشه همراه</div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;">در این جستار, برش هایی از کتاب هایی را که خوانده ایم, برای آشنایی دیگر دوستان به اشتراک می گذاریم. شایسته تر آن است که آنچه ارسال می کنیم, منتخب خود ما باشد همراه با یادداشت های تکمیلی از احساس و برداشت ما نسبت به آنچه خوانده ایم, و گرنه فضای مجازی پر است از معرفی کتاب و خلاصه های رسمی و تکراری<br />
.... باشد که نوشته های ما چراغی شود افروخته در شب تنهایی دوستی تا با کتابی نو همراه شود.... </div>
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><span style="font-style: italic;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;">نه فرشته, نه قدیس</span></span></span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><span style="font-style: italic;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><img src="http://cinemaclassic.ir/up/uploads/14448018451.jpg" border="0" alt="[تصویر: 14448018451.jpg]" /></span></span></span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">ایوان کلیما را گوهری در ادبیات دانسته اند که قدرش کمتر شناخته شده است. او در "نه فرشته, نه قدیس", که واشنگتن پست آن را بهترین کتاب 2001 اعلام کرد, ما را به قلب پراگ امروزی می برد, جایی که در آن جوانان کمونیست شبه مسلح دوران استالین با مواد مخدر روزگار می گذرانند. کریستینا, مادر چهل و چند ساله ای که متارکه کرده, نگران دختر پانزده ساله ی خویش است که از مدرسه فرار می کند. صندوقچه ای که از پدرش به جا مانده, اسرار خانوادگی باورنکردنی ای را پیش رویش قرار می دهد. کریستینا باید مراقب مادر پیرش باشد و دندان مریض هایش را تعمیر کند. اما او تشنه ی عشق است و زمانی که یکی از شاگردان سابق شوهرش که پانزده سال از او کوچک تر است, به او دل می بازد با معمای جدیدی مواجه می شود.....</div>
<br />
<div style="text-align: justify;">این یادداشتی است که در پشت جلد کتاب "نه فرشته, نه قدیس" به قلم ایوان کلیما به چشم می خورد؛ کتابی که با برگردان حشمت کامرانی و به همت نشر نو به چاپ رسیده است.</div>
<br />
<div style="text-align: justify;">به قول ناشر کتاب, ایوان کلیما می تواند مثل آنتوان چخوف جنبه های خارق العاده ی زندگی روزمره را به ما نشان دهد. <br />
<br />
در این کتاب چون زندگی هر روزه ی هر آدمی که بر پهنه ی این زمین آشوب زده روزگار می گذراند, از اجتماع می خوانیم و سیاست, از اعتراض و دغدغه, از خانواده و از خودبیگانگی, از انسان ها, از تجلی و از اندوه و در نهایت از عشق که فصل خطاب بودن آدمی است.</div>
<br />
<div style="text-align: justify;">کلام کلیما آنگاه که از سیاست, آزادی و اجتماع می گوید, بی نهایت تیزبین و آسیب شناس است:</div>
<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">بر سر مردمی که زندگی شان را با ترس از ابراز عقیده سپری می کنند, چه می آید؟ چه بسا یا از فکر کردن دست می کشند یا به گفت و گوهای توخالی اکتفا می کنند.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">اما آزادی چیست؟ معبری است که آدم را به فضایی ناشناخته می برد.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">الان فهمیده ام که آدم های بی آرمان مثل ماشین هستند. ماشین هایی برای نشخوار کردن کلمه ها و پول در آوردن, خوار کردن دیگران و بالا کشیدن خود؛ ماشین هایی برای پاسخ به خواهش نفسانی و خودخواهی های خودشان.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">مردم معمولا همیشه خواستار تغییرند. همین که حال و هوای تغییر همه جا را فرا می گیرد, مردم سرشار از شور و شوق می شوند و اعتقادی راسخ و شورانگیز پیدا می کنند که آن تغییر فوری به زندگی شان معنایی غیر منتظره می دهد. اما چون چشم شان به تغییر از خارج دوخته شده, طولی نمی کشد که سرخورده می شوند. در تاریخ مواقعی هم پیش می آید که مردم سعی می کنند تغییر را در درون خود بجویند؛ اما به احتمال زیاد آخرین باری که این اتفاق افتاد, در طول نهضت اصلاح دین بود.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">مطبوعات و بالاتر از همه تلویزیون, بهترین جا برای جلب توجه مردم و مرحله ی خوبی است برای ورود به سیاست.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-style: italic;">.</span></span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">و چه دردمندانه از ایمان و مذهب می گوید:</div>
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">گروهی در گرمای سوزان جلو ساعت نجومی جمع شده اند و منتظر ظهور پیشوایان مذهبی اند که اگر سنگ هم از آسمان ببارد, بیرون خواهند آمد. ...... می توانم بروم و روی پله های بنای یادبود یان هوس بنشینم و منتظر بمانم. می توان بروم خانه و آن جا به انتظار بنشینم. در واقع برای چی و برای کی؟</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">ما انتظار نجاتی را می کشیم که از ما دور شده. بخشی از یک آیه که به ذهنم می آید, خدا می داند از کجا, شاید از کتاب مقدس باشد. شاید آن را روز یکشنبه ای شنیده ام که به کلیسا می رفتم تا حرص پدرم را درآورم.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">مردم از کشیش ها انتظار دارند که تقصیر همه چیز را به گردن بی ایمانی بیندازند. ولی تنها مطلب مهم ایمان نیست. پولس رسول از ایمان و امید و از عشق سخن می گوید. او می گفت: مهم ترین این سه رکن, عشق است. در این روز و روزگار, ایمان آوردن به پیام کتاب مقدس آسان نیست, ولی جوان ها بی ایمان نیستند, آن ها عشق را کم دارند.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">جهانی شدن را با دیده ی تردید می نگرد:</div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">به خودم می گویم, مسئله این است که ما واقعا به کجا تعلق داریم؟ آن هم در میان شش میلیارد انسان در پایان هزاره ی دوم. در دنیایی جهانی شده. و این اسم شیکی است که به وضعیتی اطلاق می شود که امیدها رو به ناامیدی گذاشته و تنها دستآوردهای بزرگ, سوپر مارکت های بزرگ اند.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
و از بی هویتی ناشی از چرخه ی باطل تولید و مصرف در جهان مادی گرای امروز:<br />
<br />
<span style="font-style: italic;">وقتی مغازه ها با صدها لباس رنگ و وارنگ مرا به سوی خود جلب می کنند, حس می کنم به ردیف آدم هایی نگاه می کنم که به دار آویخته شده اند. آن ها را بی سر آویزان کرده اند, گویی سرشان را کنده اند تا جلو دست و پای شان را نگیرند, چون سرها در آن جهان ویژه به کلی بی ربط اند. آن دارها مرا به وحشت می اندازند. پس خود را گم و گور می کنم.</span><br />
<span style="font-style: italic;">.</span><br />
<span style="font-style: italic;">.</span><br />
<span style="font-style: italic;">.</span><br />
<br />
<div style="text-align: justify;">و از آدم ها که جزیره های بسته ی خویش اند در دریای توفانی زندگی:</div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">آدمی تا وقتی زنده است که آرزو داشته باشد.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">چرا آدم های خوب این همه زود می میرند ولی آدم های رذل سال های سال زنده می مانند؟ آدم های خوب رنج بیشتری می کشند, چون از رنج دیگران هم رنج می برند. من نمی دانم آدم خوبی هستم یا نه, ولی این را می دانم که بیشتر از سهمم رنج می برم.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.<br />
</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;"><br />
آدم ها را همان طور که هستند, با همه ی نقص ها و خودخواهی هاشان باید قبول کرد. اگر قبول نکنی, بیرون می مانی.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
به ذهنم آمد که مامان هیچ وقت آدم خوب ندیده. آیا خودم دیده ام؟ شاید آدم خوب چیزی نیست جز خواب و خیال ما<br />
.<br />
.<br />
.</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">تنها راه ادامه ی حیات, نادیده گرفتن چیزهایی است که دوستشان نداریم, و هم چنین در مورد آدم ها و جهان که ما را آشفته می کنند.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">و چه دردناک راست می گوید که:</div>
<br />
<div style="text-align: justify;">ا<span style="font-style: italic;">حساسات مردم بی آن که بتوانند توضیح اش دهند, یکباره شعله ور می شود و همین طور هم ناگهان و بی آن که انتظارش را داشته باشند, خاموش می شود.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">از نگاه نوجوانان به دنیا نگاه می کند:</div>
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">رودا می گفت: اکسیژن مثل سم است. آدم های صحیح و سالم که برای سلامتی شان می روند کوه تا هوای تازه تنفس کنند, نمی دانند که هرچه بالاتر بروند, اکسیژن کم و کم تر می شود. اما این پایین ما مسموم می شویم و اگر گاه گاهی دود نکنیم, کارمان ساخته است.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<div style="text-align: justify;">و چند صفحه بعد چه بی نظیر می نویسد:</div>
<br />
<div style="text-align: justify;">آ<span style="font-style: italic;">ن پسرک مزخرف همان طور دارد درباره ی عشق آواز می خواند, انگار راست راستی عشق وجود داشته باشد. <br />
</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">شاید هم باشد, اما در کوه ها راه می رود و به این ترتیب مسموم نمی شود.</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;">از دوست داشتن و اندوه می نویسد:</div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">مگر همه ی ما را چیزی از درون نمی خورد و نمی تراشد؟ زندگی, غیر از لحظه های نادری که عشق به ما رو می کند, چیز غم انگیزی است.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">دستیارم از سکوت می ترسد, مثل همه ی مردم این روز و روزگار. اما من آرامش و سکون را دوست دارم. خیلی دلم می خواهد در درونم لحظه ای سکوت برقرار شود, سکوتی که در آن صدای جریان خونم را بشنوم و هم چنین صدای غلتیدن اشک هایم را بر گونه هایم و صدای شعله هایی را که نزدیک می شوند. ...... از نظر من, خون, بر خلاف اشک, یعنی زندگی.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">اندوهش را چنان در اشک هایش غرق می کرد که انگار آن اشک ها وارد جریان خون من می شدند و وقتی به قلبم می رسیدند, چون نمکی که بر زخم بپاشند, دلم را به درد می آوردند.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-style: italic;">.<br />
<br />
<br />
</span>و از تجلی می گوید که معجزه ای بین لحظه های روزمرگی است:<br />
<span style="font-style: italic;"><br />
گاهی پیش می آید که آدم در یک لحظه ی شفاف و درخشان, به کشف چیزی نائل می شود که سال ها بیهوده در پی یافتنش بوده. نکته این جاست که ما نباید پیش از فرا رسیدن آن لحظه ی خجسته, خود را نابود کنیم.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
<br />
<br />
</span><div style="text-align: center;"><img src="http://cinemaclassic.ir/up/uploads/14448024481.jpg" border="0" alt="[تصویر: 14448024481.jpg]" /></div>
<br />
<br />
<br />
و حسن ختام عرایضم, مکالمه ی شگرفی از کتاب:<br />
<span style="font-style: italic;"><br />
از یکی از سفرهای اداری اش برایم یک شال ابریشمی آورد؛ رنگش آبی آسمانی است و در هر گوشه اش دسته ای غاز در حال پرواز گلدوزی شده است. پرسیدم: <br />
<br />
<br />
- این ها به کجا پرواز می کنند؟<br />
<br />
- به آزادی.<br />
<br />
- فکر می کنی آدم می تواند به آزادی پرواز کند؟<br />
<br />
- آدم ها نمی توانند, فقط غازها می توانند.<br />
<br />
- تو اگر غاز بودی, به کجا پرواز می کردی؟<br />
<br />
- معلوم است, به سوی تو!<br />
</span></div>
.<br />
.<br />
.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نویسندگان نامدار]]></title>
			<link>https://cinemaclassic.ir/Thread-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1</link>
			<pubDate>Sat, 10 Oct 2015 17:01:45 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">https://cinemaclassic.ir/Thread-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1</guid>
			<description><![CDATA[در این تاپیک زندگینامه و آثار نویسندگان بزرگ و نامدار ارائه می شود.<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">فئودور میخایلوویچ داستایوفسکی</span><br />
<br />
<img src="http://irandubleh.com/dl/uploads/1461927637561.jpg" border="0" alt="[تصویر: 1461927637561.jpg]" /><br />
<br />
فئودور داستایوفسکی 30 اکتبر سال 1821 در مسکو در بیمارستانی که پدرش در آنجا پزشک بود متولد شد.<br />
پدرش پزشک ارتش بود و از نظر رفتاری تندخو، خودخواه و خسیس بود. در محیط خانواده با خشونت، استبداد و دشنام دادن فرمانروایی می کرد.<br />
در سال 1834 همراه برادر بزرگترش به مدت 3 سال به مدرسه شبانه روزی رفتند.<br />
در 15 سالگی مادر مهربانش را از دست داد.<br />
پس از مرگ مادر توسط پدرش که به دلیل شرایط سخت زندگی به الکل پناه برده بود به مدرسه نظامی سن پترزبورگ فرستاده شد و در محیط خشک آنجا که مقررات سخت نظامی بر آن حکم فرما بود فرصت مطالعه کتاب های مورد علاقه اش را پیدا کرد، توانست به صورت پنهانی کتاب های روسی و فرانسوی بخواند و ذوق نویسندگی را در خودش پرورش دهد.<br />
اولین حمله های بیماری صرع نیز از همین زمان در او ظاهر شد.<br />
وی پس از اینکه تحصیلات خود را در رشته مهندسی به پایان رساند توانست شغلی در اداره مهندسی وزارت جنگ به دست آورد و در خانه محقری در سن پترزبورگ اقامت کرد.<br />
بعد از مدت کوتاهی کار اداری را رها کرد تا بتواند همه وقتش را صرف ادبیات کند. ابتدا برای امرار معاش به ترجمه پرداخت و آثاری چون "اوژنی گرانده" اثر بالزاک و "دون کارلوس" اثر شیلر ترجمه کرد.<br />
در سال 1846 اولین داستان خود به نام "<span style="font-weight: bold;">مردم فقیر</span>" را نوشت و برای چاپ در روزنامه به نکراسوف (شاعر روسی) سپرد. این داستان مورد تایید بلینسکی منتقد معروف و سختگیر قرار گرفت و باعث شد تا نام داستایوفسکی بر سر زبان ها بیفتد.<br />
وی که از موفقیت این داستان بسیار خوشحال بود و به پیروزی خود کاملا اطمینان داشت، پیاپی چند داستان را منتشر کرد اما نتوانست توفیقی به دست آورد و باعث شد تا منتقدان او را گوگول بخواندند.<br />
او برای اینکه از این شکست ها فرار کند به گروه جوانان آزادیخواه پیوست و در جلسه های بحث و سخنرانی های آنها شرکت می کرد.<br />
در سال 1849 توسط پلیس مخفی به جرم براندازی و فعالیت های ضد تزاری دستگیر شد.<br />
در 22 دسامبر ساعت 6 بامداد افراد دستگیر شده به میدان شهر برده شدند و رای دادگاه مبنی بر محکومیت به اعدام قرائت شد. گروه اول تیرباران شدند اما همین که نوبت به گروه دوم که فئودور هم جز آنها بود رسید اجرای حکم متوقف شد و اعدام به 4 سال زندان با اعمال شاقه در سیبری تبدیل شد.<br />
سرانجام در 24 دسامبر و شب میلاد حضرت مسیح با پای بسته به زنجیر به تبعیدگاه فرستاده شد.<br />
در تمام مدت زندان حملات صرع که تا پایان عمر همراه او بود ادامه داشت.<br />
در 15 فوریه 1854 از زندان بیرون آمد تا دوره بعدی مجازاتش در لباس سرباز عادی بگذارند و به عنوان مامور خدمت در گردان هفتم پیاده نظام سیبری به سمیپلاتینسک اعزام شد.<br />
در 6 فوریه 1857 بعد از دو سال عشق جانفرسا با "ماریا دیمیتریونا" که بیوه یک کارمند گمرک بود ازدواج کرد و در بهار 1859 استفایش از ارتش پذیرفته شد و توانست به محلی نزدیک مسکو نقل مکان کند.<br />
در این زمان داستان های " <span style="font-weight: bold;">خواب عمو جان</span> " و "<span style="font-weight: bold;">دهکده اشپیانچیکوو</span>" را نوشت و چاپ کرد.<br />
پس از نوشتن عرض حال برای الکساندر دوم اجازه یافت تا به سن پترزبورگ برود و در نشریه ای که برادرش منتشر می کرد "ورمیا" شروع به روزنامه نگاری کند.<br />
از ژوئن تا اوت 1862 به اروپا سفر کرد.<br />
سپس داستان "<span style="font-weight: bold;">ماجراهای بی شرمانه</span>" را در ورمیا به چاپ رساند.<br />
نشریه ورمیا در ژوئن 1863 تعطیل شد و در 10 ژانویه 1866 برادر بزرگش در گذشت.<br />
داستایوفسکی پس از منتشر کردن کتاب "<span style="font-weight: bold;">خاطرات خانه اموات</span>" در سال 1861 توانست شهرت گذشته خود را دوباره به دست آورد.<br />
کتاب "خاطرات خانه اموات" به صورت اول شخص مفرد روایت می شود و تقریبا زندگی نامه شخصی او و مشاهداتش در زندان سیبری است.<br />
واقع بینی همراه با خشونت در این کتاب مردم روسیه و حتی تزار را به شدت تحت تاثیر قرار داد.<br />
این کتاب از قصه هایی جداگانه تشکیل شده و داستایوفسکی شرح حال یکایک زندانیان و زندان روسیه را روایت می کند.<br />
در واقع کتاب "خاطرات خانه اموات" پس از "مردم فقیر" تحول بزرگی را در آثار داستایوفسکی نشان می دهد.<br />
داستایوفسکی همسرش ماریا را در 16 آوریل 1864 از دست داد.<br />
دو سال بعد یعنی در سال 1866 یکی از ماندگارترین و بزرگترین آثارش را نوشت "<span style="font-weight: bold;">جنایت و ماکافات</span>"<br />
این کتاب بسیار خواندنی اولین اثر بزرگ او به شمار می آید و باعث شهرت او در خارج از کشور روسیه نیز شد. امروز هم معروفترین و پر خواننده ترین اثر داستایوفسکی به حساب می آید.<br />
پس از موفقیت "جنایت و مکافات"، در اکتبر 1866 رمان "<span style="font-weight: bold;">قمارباز</span>" را در 26 روز نوشت. این کار با تندنویسی "آنا گریگوریونا" انجام شد.<br />
فئودور در 15 فوریه 1867 با آنا ازدواج کرد و در آوریل همان سال از ترس طلبکارها از روسیه به اروپا فرار کرد و تا پایان 1871 به روسیه بازنگشت.<br />
در مدتی که در سفر بود بارها پول هایش را در قمار از دست داد.<br />
او و همسرش آنا سال اول سفر را در سوئیس، سال دوم را در ایتالیا و دو سال آخر را در درسدن گذراندند.<br />
دخترش "سوفیا" در فوریه سال 1868 به دنیا آمد اما بیشتر از 3 ماه زنده نماند.<br />
نوشتن رمان "<span style="font-weight: bold;">ابله</span>" را در ژانویه 1869 در فلورانس به پایان رساند.<br />
رمان "ابله" در ردیف شاهکارهای داستایوفسکی قرار دارد اما در آغاز انتشار در روسیه مورد توجه قرار نگرفت به همین دلیل او تصمیم گرفت که این بار داستانی بنویسد که توجه عامه مردم را جلب کند، پس داستان کوتاه "<span style="font-weight: bold;">همیشه شوهر</span>" را در سال 1870 منتشر کرد که در میان آثارش مقام خاصی دارد.<br />
در ماه سپتامبر 1869 دختر دومش به نام "لیوبوف" به دنیا آمد.<br />
در ژوئیه 1871 نوشتن "<span style="font-weight: bold;">جن زدگان</span>" را را به پایان رساند و در تابستان همان سال پسرش به نام "فدیا" به دنیا آمد.<br />
پس از پایان یافتن کتاب "جن زدگان" داستایوفسکی با پولی که ناشر برایش فرستاد توانست بدهی های خود را پرداخت کند و معروف تر و محبوب تر از گذشته به روسیه بازگشت.<br />
کتاب هایی که او خارج از روسیه نوشت در میان آثار نویسندگان روسی مقام اول را یافت و در بین عامه مردم مقام راهنما و مرشد را پیدا کرد.<br />
رنج های او در گذشته این امکان را به او داده بود که دردهای مردم را چنان که بود، نشان دهد و زمانی که از توجهات مردم مطمئن شد، مشغول نوشتن "<span style="font-weight: bold;">یادداشتهای روزانه یک نویسنده</span>" شد.<br />
آخرین فرزندش "آلیوشا" در اوت 1875 به دنیا آمد که در 3 سالگی بر اثر حمله صرع درگذشت.<br />
شاهکار داستایوفسکی، "<span style="font-weight: bold;">برادران کارامازوف</span>" در سال 1879 نوشته شد. این کتاب از عمیق ترین آثار ادبی اروپایی در نیمه دوم قرن 19 به شمار می آید. پیروزی داستان، برادران کارامازوف، شهرت و افتخار وی را به اوج رساند و باعث شد تا او را مانند "تولستوی" و "تورگنیف" مورد ستایش قرار دهند.<br />
داستایوفسکی در 8 ژوئن 1880 در مراسم صدمین سال تولد پوشکین در مسکو سخنرانی کرد و با چنان شور و جاذبه ای سخن گفت که او را غرق گل کردند و دستش را بوسیدند.<br />
پس از گذشت تمام این اتفاقات وی در کنار همسر محبوبش در خوشبختی و در خانه ای آرام زندگی کرد تا سرانجام در 28 ژانویه 1881 بر اثر خونریزی شدید درگذشت.<br />
همه مردم روسیه از هر طبقه در مراسم ختم او شرکت کردند، نویسندگان در برابر آرامگاهش نطق هایی ایراد کردند و تشییع جنازه باشکوهی برگزار شد.<br />
<br />
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در این تاپیک زندگینامه و آثار نویسندگان بزرگ و نامدار ارائه می شود.<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">فئودور میخایلوویچ داستایوفسکی</span><br />
<br />
<img src="http://irandubleh.com/dl/uploads/1461927637561.jpg" border="0" alt="[تصویر: 1461927637561.jpg]" /><br />
<br />
فئودور داستایوفسکی 30 اکتبر سال 1821 در مسکو در بیمارستانی که پدرش در آنجا پزشک بود متولد شد.<br />
پدرش پزشک ارتش بود و از نظر رفتاری تندخو، خودخواه و خسیس بود. در محیط خانواده با خشونت، استبداد و دشنام دادن فرمانروایی می کرد.<br />
در سال 1834 همراه برادر بزرگترش به مدت 3 سال به مدرسه شبانه روزی رفتند.<br />
در 15 سالگی مادر مهربانش را از دست داد.<br />
پس از مرگ مادر توسط پدرش که به دلیل شرایط سخت زندگی به الکل پناه برده بود به مدرسه نظامی سن پترزبورگ فرستاده شد و در محیط خشک آنجا که مقررات سخت نظامی بر آن حکم فرما بود فرصت مطالعه کتاب های مورد علاقه اش را پیدا کرد، توانست به صورت پنهانی کتاب های روسی و فرانسوی بخواند و ذوق نویسندگی را در خودش پرورش دهد.<br />
اولین حمله های بیماری صرع نیز از همین زمان در او ظاهر شد.<br />
وی پس از اینکه تحصیلات خود را در رشته مهندسی به پایان رساند توانست شغلی در اداره مهندسی وزارت جنگ به دست آورد و در خانه محقری در سن پترزبورگ اقامت کرد.<br />
بعد از مدت کوتاهی کار اداری را رها کرد تا بتواند همه وقتش را صرف ادبیات کند. ابتدا برای امرار معاش به ترجمه پرداخت و آثاری چون "اوژنی گرانده" اثر بالزاک و "دون کارلوس" اثر شیلر ترجمه کرد.<br />
در سال 1846 اولین داستان خود به نام "<span style="font-weight: bold;">مردم فقیر</span>" را نوشت و برای چاپ در روزنامه به نکراسوف (شاعر روسی) سپرد. این داستان مورد تایید بلینسکی منتقد معروف و سختگیر قرار گرفت و باعث شد تا نام داستایوفسکی بر سر زبان ها بیفتد.<br />
وی که از موفقیت این داستان بسیار خوشحال بود و به پیروزی خود کاملا اطمینان داشت، پیاپی چند داستان را منتشر کرد اما نتوانست توفیقی به دست آورد و باعث شد تا منتقدان او را گوگول بخواندند.<br />
او برای اینکه از این شکست ها فرار کند به گروه جوانان آزادیخواه پیوست و در جلسه های بحث و سخنرانی های آنها شرکت می کرد.<br />
در سال 1849 توسط پلیس مخفی به جرم براندازی و فعالیت های ضد تزاری دستگیر شد.<br />
در 22 دسامبر ساعت 6 بامداد افراد دستگیر شده به میدان شهر برده شدند و رای دادگاه مبنی بر محکومیت به اعدام قرائت شد. گروه اول تیرباران شدند اما همین که نوبت به گروه دوم که فئودور هم جز آنها بود رسید اجرای حکم متوقف شد و اعدام به 4 سال زندان با اعمال شاقه در سیبری تبدیل شد.<br />
سرانجام در 24 دسامبر و شب میلاد حضرت مسیح با پای بسته به زنجیر به تبعیدگاه فرستاده شد.<br />
در تمام مدت زندان حملات صرع که تا پایان عمر همراه او بود ادامه داشت.<br />
در 15 فوریه 1854 از زندان بیرون آمد تا دوره بعدی مجازاتش در لباس سرباز عادی بگذارند و به عنوان مامور خدمت در گردان هفتم پیاده نظام سیبری به سمیپلاتینسک اعزام شد.<br />
در 6 فوریه 1857 بعد از دو سال عشق جانفرسا با "ماریا دیمیتریونا" که بیوه یک کارمند گمرک بود ازدواج کرد و در بهار 1859 استفایش از ارتش پذیرفته شد و توانست به محلی نزدیک مسکو نقل مکان کند.<br />
در این زمان داستان های " <span style="font-weight: bold;">خواب عمو جان</span> " و "<span style="font-weight: bold;">دهکده اشپیانچیکوو</span>" را نوشت و چاپ کرد.<br />
پس از نوشتن عرض حال برای الکساندر دوم اجازه یافت تا به سن پترزبورگ برود و در نشریه ای که برادرش منتشر می کرد "ورمیا" شروع به روزنامه نگاری کند.<br />
از ژوئن تا اوت 1862 به اروپا سفر کرد.<br />
سپس داستان "<span style="font-weight: bold;">ماجراهای بی شرمانه</span>" را در ورمیا به چاپ رساند.<br />
نشریه ورمیا در ژوئن 1863 تعطیل شد و در 10 ژانویه 1866 برادر بزرگش در گذشت.<br />
داستایوفسکی پس از منتشر کردن کتاب "<span style="font-weight: bold;">خاطرات خانه اموات</span>" در سال 1861 توانست شهرت گذشته خود را دوباره به دست آورد.<br />
کتاب "خاطرات خانه اموات" به صورت اول شخص مفرد روایت می شود و تقریبا زندگی نامه شخصی او و مشاهداتش در زندان سیبری است.<br />
واقع بینی همراه با خشونت در این کتاب مردم روسیه و حتی تزار را به شدت تحت تاثیر قرار داد.<br />
این کتاب از قصه هایی جداگانه تشکیل شده و داستایوفسکی شرح حال یکایک زندانیان و زندان روسیه را روایت می کند.<br />
در واقع کتاب "خاطرات خانه اموات" پس از "مردم فقیر" تحول بزرگی را در آثار داستایوفسکی نشان می دهد.<br />
داستایوفسکی همسرش ماریا را در 16 آوریل 1864 از دست داد.<br />
دو سال بعد یعنی در سال 1866 یکی از ماندگارترین و بزرگترین آثارش را نوشت "<span style="font-weight: bold;">جنایت و ماکافات</span>"<br />
این کتاب بسیار خواندنی اولین اثر بزرگ او به شمار می آید و باعث شهرت او در خارج از کشور روسیه نیز شد. امروز هم معروفترین و پر خواننده ترین اثر داستایوفسکی به حساب می آید.<br />
پس از موفقیت "جنایت و مکافات"، در اکتبر 1866 رمان "<span style="font-weight: bold;">قمارباز</span>" را در 26 روز نوشت. این کار با تندنویسی "آنا گریگوریونا" انجام شد.<br />
فئودور در 15 فوریه 1867 با آنا ازدواج کرد و در آوریل همان سال از ترس طلبکارها از روسیه به اروپا فرار کرد و تا پایان 1871 به روسیه بازنگشت.<br />
در مدتی که در سفر بود بارها پول هایش را در قمار از دست داد.<br />
او و همسرش آنا سال اول سفر را در سوئیس، سال دوم را در ایتالیا و دو سال آخر را در درسدن گذراندند.<br />
دخترش "سوفیا" در فوریه سال 1868 به دنیا آمد اما بیشتر از 3 ماه زنده نماند.<br />
نوشتن رمان "<span style="font-weight: bold;">ابله</span>" را در ژانویه 1869 در فلورانس به پایان رساند.<br />
رمان "ابله" در ردیف شاهکارهای داستایوفسکی قرار دارد اما در آغاز انتشار در روسیه مورد توجه قرار نگرفت به همین دلیل او تصمیم گرفت که این بار داستانی بنویسد که توجه عامه مردم را جلب کند، پس داستان کوتاه "<span style="font-weight: bold;">همیشه شوهر</span>" را در سال 1870 منتشر کرد که در میان آثارش مقام خاصی دارد.<br />
در ماه سپتامبر 1869 دختر دومش به نام "لیوبوف" به دنیا آمد.<br />
در ژوئیه 1871 نوشتن "<span style="font-weight: bold;">جن زدگان</span>" را را به پایان رساند و در تابستان همان سال پسرش به نام "فدیا" به دنیا آمد.<br />
پس از پایان یافتن کتاب "جن زدگان" داستایوفسکی با پولی که ناشر برایش فرستاد توانست بدهی های خود را پرداخت کند و معروف تر و محبوب تر از گذشته به روسیه بازگشت.<br />
کتاب هایی که او خارج از روسیه نوشت در میان آثار نویسندگان روسی مقام اول را یافت و در بین عامه مردم مقام راهنما و مرشد را پیدا کرد.<br />
رنج های او در گذشته این امکان را به او داده بود که دردهای مردم را چنان که بود، نشان دهد و زمانی که از توجهات مردم مطمئن شد، مشغول نوشتن "<span style="font-weight: bold;">یادداشتهای روزانه یک نویسنده</span>" شد.<br />
آخرین فرزندش "آلیوشا" در اوت 1875 به دنیا آمد که در 3 سالگی بر اثر حمله صرع درگذشت.<br />
شاهکار داستایوفسکی، "<span style="font-weight: bold;">برادران کارامازوف</span>" در سال 1879 نوشته شد. این کتاب از عمیق ترین آثار ادبی اروپایی در نیمه دوم قرن 19 به شمار می آید. پیروزی داستان، برادران کارامازوف، شهرت و افتخار وی را به اوج رساند و باعث شد تا او را مانند "تولستوی" و "تورگنیف" مورد ستایش قرار دهند.<br />
داستایوفسکی در 8 ژوئن 1880 در مراسم صدمین سال تولد پوشکین در مسکو سخنرانی کرد و با چنان شور و جاذبه ای سخن گفت که او را غرق گل کردند و دستش را بوسیدند.<br />
پس از گذشت تمام این اتفاقات وی در کنار همسر محبوبش در خوشبختی و در خانه ای آرام زندگی کرد تا سرانجام در 28 ژانویه 1881 بر اثر خونریزی شدید درگذشت.<br />
همه مردم روسیه از هر طبقه در مراسم ختم او شرکت کردند، نویسندگان در برابر آرامگاهش نطق هایی ایراد کردند و تشییع جنازه باشکوهی برگزار شد.<br />
<br />
 ]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>