![]() |
|
از کافه راندوو تا سینما کلاسیک - نسخهی قابل چاپ +- انجمن سینما کلاسیک (https://cinemaclassic.ir) +-- انجمن: لژ مخصوص (/Forum-%D9%84%DA%98-%D9%85%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5) +--- انجمن: مسائل روز (/Forum-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2) +---- انجمن: سایر حوزه ها (موضوعات آزاد) (/Forum-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF) +---- موضوع: از کافه راندوو تا سینما کلاسیک (/Thread-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%88-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9) |
از کافه راندوو تا سینما کلاسیک - کاربر حذف شده10 - ۲۲-۱-۱۳۹۵ ۱۲:۳۳ صبح کافیست خط 5 مترو را از مبدا صادقیه سوار شوید. کمتر از 45 دقیقه طول میکشد تا به انتهای آن یعنی ایستگاه گلشهر کرج برسید. در این ایستگاه اگر سوار تاکسیهای مهرشهر شوید کمتر از 5 دقیقه طول می کشد تا به ابتدای بلوار ارم برسید. از ابتدای بلوار ارم تا انتهای آن در دهه چهل چراگاه گوسفندان روستای حسین آباد بوده است. خدیجه پهلوی خواهر ارشد محمد رضا پهلوی که بعدها بدلیل گرویدن به آئین مهر پرستی نامش را از خدیجه به شمس (مهر) تغییر داد به دلیل بیماری آسم به توصیه پزشکان باید در یک منطقه خوش آب و هوا سکنی می گزید. ![]() پس از مرگ پدرش(رضا خان) این اراضی بعنوان ارثیه سهم القدر شمس می شود. بنابراین شمس تصمیم می گیرد تا کاخ مجللی معروف به کاخ مراورید را در آنجا بنا کند و بیابانی را تبدیل به شهری نماید که امروز آوازه و خوش آب و هوائی آن زبانزد گردد. به همین دلیل نام آنجا را مهردشت نامید (که بعدها به مهرشهر معروف شد). علاقه او به آئین مهرپرستی به حدی بود که وقتی از همسر اولش فریدون جم جدا می شود همسر دومش نامش را از عزت الله به مهرداد تغییر می دهد. قصر مروارید با یک طراحی مدرن و بینظیر با هزینه یک میلیون دلار توسط وسلی پیترز آمریکائی ساخته می شود. این قصر در شرق انتهای بلوار ارم ساخته می شود و طراحی آن که توسط معروف ترین معمار آمریکایی انجام می گیرد مانند یک سفره ماهی می ماند که صدفی را در آغوش گرفته است. در ضلع شمال این قصر یک بلوار بزرگ چهار باندی با طراحی نوین شهری ساخته می شود و زمینهای آن به قطعات بزرگی تقسیم می گردد تا تبدیل به یک شهرک ویلایی شود و شمس آنها را به نزدیکان و منصوبین دربار واگذار می نماید. در این قصر مجلل از سالن بیلیارد گرفته تا سالن لوکس سینما با آپارات 35 میلیمتری و استخر شنا و ..... وجود داشت. تردد در این شهرک ویلا نشین تا قبل از انقلاب 57 برای افراد عادی ممنوع بود. بعد از انقلاب گیت بازرسی ورود به مهرشهر برداشته می شود و مردم توانستند وارد مهرشهر شوند. بهتر است این داستان را تا همینجا بدانید و ندانید که امروز چه بر سر این شاهکار معماری جهان چه آمده است ..... ![]() اما درست در شمال این قصر که نهایتا به یک باغ سیب ختم می گردد آخرین خیابان منطقه ویلایی مهرشهر قرار دارد. خیابان 341. در ضلع جنوب خیابان 341 باغ کاخ قرار دارد و ضلع شمالی آن ویلاهایی که اکنون تخریب و به آپارتمان تغییر شکل داده اند. در اواسط این خیابان کافه کوچکی خودنمایی می کند. ساکن دائمی این کافه که اینروزها به مدد شکل گیری فصل سوم از برنامه سینمایی هفت دیگر خیلی هم دائمی نیست کسی نیست جز منتقد تند و تیز سینما جناب مسعود فراستی که از قضا صاحب این کافه ست. کافه کوچکیست و بر خلاف ذهنیت خیلیها مدرن و مجلل نیست. در این کافه کسی بفکر خوردن قهوه و کافی نیست. اینجا هر وقت بیائید حرف از سینماست. گاهی ایرانی و گاهی خارجی. گاهی هیچکاک و گاهی کوبریک. صندلیهای کوچک چوبی با میزهایی گرد و جمع و جور. یک پیانو و یک گرامافون و یک کتابخانه بسیار کوچک ماحصل نگاه هر بیننده ایست که برای اولین بار به راندوو می آید. در این کافه سیگار کشیدن آزاد است. من هفته ای یک روز را از تهران جهت شرکت در جلسات نقد استاد به این کافه می روم .با اجازه مدیران سایت این تاپیک را در اینجا ایجاد نمودم تا از این پس خبرهای این کافه را مستقیما و بدون واسطه به عرض شما برسانم. خوشبختانه جناب مسعود فراستی این سایت را می شناسند و با آن آشنایی دارند. سعی می کنم بعضی از خبرها را مستقیما از ایشان برای درج در این سایت برایتان بیاورم.امیدوارم خوشتان بیاید. ![]() RE: از کافه راندوو تا سینما کلاسیک - کاربر حذف شده10 - ۲۳-۱-۱۳۹۵ ۰۱:۲۷ صبح یکشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه ها کافه راندوو حال و هوای دیگری دارد. یکشنبه های هر هفته جلسات نقد فیلم تحت عنوان سینمای کلاسیک از ساعت 2 تا 4 بعد از ظهر برگزار میشود. جلسات نقدی که متفاوت با نقدهای تلویزیونی است. در اینجا بسیاری از محدودیتها وجود ندارد. اما پنج شنبه از ساعت 2 تا 4 جلسات نقد کتاب برگزار می گردد. ( که گاهی کنسل می شود ) جلسات پنج شنبه ها به منظمی جلسات یکشنبه ها نیست. جمعه ها نیز کلاس سینما تحلیل برگزار می گردد که در آن روز نیز معمولا یکی از فیلمهای کلاسیک مورد تحلیل قرار میگیرد. برای شرکت در این جلسات باید حتما از قبل با تلفن هماهنگی کنید. شماره تلفن کافه راندوو 02633405014 جهت رزرو شرکت در کلاسهاست . امروز هم مطابق معمول کلاس نقد فیلم برگزار گردید. فیلم امروز 12 مرد خشمگین بود که مورد نقد و بررسی قرار گرفت. در جلسات نقد کتاب تاکنون بیش از 25 عنوان کتاب مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. نقد برخی از کتابها در دو یا سه و حتی گاهی 5 جلسه بطول می انجامد. برای مثال کتاب جنایت و مکافات داستا یوفسکی در پنج هفته نقد گردید. لیست کتابهایی که تاکنون در کافه راندوو مورد نقد و بررسی قرار گرفته است به شرح زیر است: کتاب نخست:آئورا - کارلوس فوئنتس (1 نشست) کتاب دوم:مسخ - فرانتس کافکا (2 نشست) کتاب سوم:بوف کور - صادق هدایت (1 نشست) کتاب چهارم:جنایت و مکافات - فیودور داستایوفسکی (5 نشست) کتاب پنجم:خانواده پاسکوآل دوآرته - کامیلو خوسه سلا (1 نشست) کتاب ششم: مدیر مدرسه - جلال آل احمد (1 نشست) کتاب هفتم: مرگ ایوان ایلیچ - لئو تولستوی (1 نشست) کتاب هشتم: پدران و فرزندان - ایوان تورگینف (1 نشست) کتاب نهم:کافه پیانو – فرهاد جعفری (1 نشست) کتاب دهم: تربیت احساسات - گوستاو فلوبر (3 نشست) کتاب یازدهم: اوژنی گرانده - اونوره دو بالزاک (2 نشست) کتاب دوازدهم: بیگانه - آلبر کامو کتاب سیزدهم: تهوع – ژان پل سارتر (1 نشست) کتاب چهاردهم: در انتظار گودو – ساموئل بکت (2 نشست) کتاب پانزدهم: کتاب پانزدهم: پیرمرد و دریا - ارنست همینگوی کتاب شانزدهم: خانم دَلُوِی - ویرجینیا ولف (2 نشست) کتاب هفدهم: بانو و سگش - آنتوان چخوف کتاب هجدهم: شنل، نیکلای گوگول کتاب نوزدهم: گربه سیاه - آنتوان چخوف کتاب بیستم: جانوری در جنگل - هنری جیمز کتاب بیست و یکم: خشم و هیاهو - ویلیام فاکنر کتاب بیست و دوم: بارتلبی محرر - هرمان ملویل کتاب بیست و سوم: عربی - جیمز جویس کتاب بیست و چهارم: عزاداران بیل - غلامحسین ساعدی (2 نشست) آخرین کتابی که در سال 94 مورد نقد قرار گرفت کتاب برادران کارامازوف نوشته داستایوفسکی بود که در روز پنج شنبه 27 اسفند جلسه نقد آن برگزار گردید. ![]() RE: از کافه راندوو تا سینما کلاسیک - شهرزاد - ۲۳-۱-۱۳۹۵ ۰۵:۵۳ عصر جناب مسعود ضمن تشکر از اطلاع رسانی شما / امیدوارم این پست من موجب قطع توالی مطالب شما نشود. من یک سوال داشتم. می خواستم ببینم شرکت در این کلاسها برای عموم آزاد است؟ آیا کلاسها رایگان برگزار می گردد یا بابت آن شهریه دریافت می گردد؟ اگر شهریه دریافت می گردد مبلغ آن چقدر است؟ ماهیانه دریافت می شود یا بصورت جلسه ای در همانجا دریافت می گردد؟ ضمنا آیا فیلمهایی که توسط جناب مسعود فراستی نقد می گردد از قبل مشخص است؟ پیشاپیش از پاسخ شما سپاسگزارم. RE: از کافه راندوو تا سینما کلاسیک - کاربر حذف شده10 - ۲۵-۱-۱۳۹۵ ۰۲:۴۱ عصر سرکار خانم شهرزاد شرکت در کلاسها برای عموم آزاد است. اما از قبل باید بوسیله تلفن حضور خود را اعلام فرمائید. فضای کافه بسیار کوچک است و حداکثر بیش از 15 نفر نمی توانند همزمان در جلسات شرکت نمایند. برای شرکت در کلاسها باید هزینه پرداخت نمائید. این هزینه نقدا در همانجا دریافت می گردد. البته این هزینه ناچیز است . هزینه شرکت در کلاسهای نقد کتاب 10 هزار تومان و نقد فیلم 15 هزار تومان است. این هزینه بصورت مجزا و برای شرکت در هر کلاس بصورت جلسه ای دریافت می گردد. فیلمها و کتابها از قبل مشخص است. البته وبلاگ و سایت منتسب به استاد که توسط شاگردان ایشان اداره می گردد معمولا خیلی به روز نیست. بنابراین بهترین راه برای آگاهی یافتن از فیلم و کتاب هفته تماس با کافه است که شماره آنرا در پست قبلی خدمت عزیزان اعلام نمودم. RE: از کافه راندوو تا سینما کلاسیک - کاربر حذف شده10 - ۷-۲-۱۳۹۵ ۱۱:۴۸ عصر روز جمعه (پس فردا) کلاس سینما تحلیل مسعود فراستی در کافه راندوو براب پنجمین بار اختصاص دارد به تحلیل فیلم فریادها و نجواها. روز یکشنبه نیز در کلاس نقد استاد فیلم آنها در شب زندگی می کنند مورد نقد و بررسی قرار گرفت . فیلم آنها در شب زندگی می کنند هیجدهمین فیلمی بود که در کافه راندوو مورد نقد و بررسی قرار گرفت. روزهای یکشنبه اختصاص به نمایش فیلم و گپ زدن با مسعود فراستی دارد و فیلم مورد نقد قرار میگیرد. فیلمهایی که تا کنون در پاتوق سینمایی کافه راندوو به نمایش درآمده است به شرح زیر است: فیلم اول: شمال از شمال غربی - آلفرد هیچکاک - 1959 فیلم دوم: خشم - فریتز لانگ - 1936 فیلم سوم: تنها یک بار زندگی میکنیم- فریتز لانگ - 1937 فیلم چهارم: توهم بزرگ - ژان رنوار - 1937 فیلم پنجم: سیرای مرتفع - رائول والش - 1941 فیلم ششم: سفرهای سالیوان - پرستون استورجش - 1941 فیلم هفتم: کازابلانکا - مایکل کورتیز - 1942 فیلم هشتم: خانم مینیور- ویلیام وایلر- 1942 فیلم نهم: همه چیز دربارهی ایو- جوزف منکویچ- 1950 فیلم دهم: بهترین سالهای زندگی ما- ویلیام وایلر- 1946 فیلم دوازدهم: کلمنتاین عزیزم - جان فورد- 1946 فیلم سیزدهم: رود سرخ - هاوارد هاکس- 1948 فیلم چهاردهم: خواب بزرگ - هاوارد هاکس- 1948 فیلم پانزدهم: گزارش یک قتل - اوتو پرمینجر، سال باس- 1959 فیلم شانزدهم: قضاوت در نورنبرگ - استنلی کریمر - 1961 فیلم هفدهم: 12 مرد خشمگین - سیدنی لومت - 1957 اما در کلاس روزهای جمعه ها در سینما تحلیل تا کنون فیلمهای زیر مورد تحلیل قرار گرفته اند: جلسه اول (94/5/30): ساراباند، اینگمار برگمان، 2003 جلسه دوم (94/6/6): ساراباند، اینگمار برگمان، 2003 جلسه سوم (94/6/13): ساراباند، اینگمار برگمان، 2003 جلسه چهارم (94/6/20): باد، ویکتور شوستروم، 1928 جلسه پنجم (94/6/27): نامه، ویلیام وایلر، 1940 جلسه ششم (94/7/3): نامه، ویلیام وایلر، 1940 جلسه هفتم (94/7/10): همشهری کین، اورسن ولز، 1941 جلسه هشتم (94/7/17): خبرچین، جان فورد، 1935 جلسه نهم (94/7/24): خبرچین، جان فورد، 1935 جلسه دهم (94/8/8): داستان کارآگاهی، ویلیام وایلر، 1951 جلسه یازدهم (94/8/15): داستان کارآگاهی، ویلیام وایلر، 1951 جلسه دوازدهم (94/8/22): داستان کارآگاهی، ویلیام وایلر، 1951 جلسه سیزدهم (94/8/29): جاده، فدریکو فلینی، 1954 جلسه چهاردهم (94/9/6): جاده، فدریکو فلینی، 1954 جلسه پانزدهم (94/9/13): چه کسی لیبرتی والانس را کشت، جان فورد، 1962 جلسه شانزدهم (94/9/20): چه کسی لیبرتی والانس را کشت، جان فورد، 1962 جلسه هفدهم (94/9/27): طناب، آلفرد هیچکاک، 1948 جلسه هجدهم (94/10/4): طناب، آلفرد هیچکاک، 1948 جلسه نوزدهم (94/10/11): ارتش سایهها، ژان پیر ملویل، 1969 جلسه بیستم (94/10/18): ارتش سایهها، ژان پیر ملویل، 1969 جلسه بیست و یکم (94/10/25): ارتش سایهها، ژان پیر ملویل، 1969 جلسه بیست و دوم (94/11/2): ارتش سایهها، ژان پیر ملویل، 1969 جلسه بیست و سوم (94/11/9): روح (روانی)، آلفرد هیچکاک، 1960 جلسه بیست و چهارم (94/11/23): روح (روانی)، آلفرد هیچکاک، 1960 جلسه بیست و پنجم (94/11/30): روح (روانی)، آلفرد هیچکاک، 1960 جلسه بیست و ششم (94/12/7): فریادها و نجواها، اینگمار برگمان، 1972 جلسه بیست و هفتم (94/12/14): فریادها و نجواها، اینگمار برگمان، 1972 جلسه بیست و هشتم (94/12/28): فریادها و نجواها، اینگمار برگمان، 1972 جلسه بیست و نهم (95/1/20): فریادها و نجواها، اینگمار برگمان، 1972 جلسه سیام (95/1/27): فریادها و نجواها، اینگمار برگمان، 1972 RE: از کافه راندوو تا سینما کلاسیک - کاربر حذف شده10 - ۱۵-۴-۱۳۹۵ ۱۱:۳۱ صبح صاحب کافه راندوو از عباس کیا رستمی نوشت ....... از وقتی عکس اش را در بستر بیماری دیدم دلم گرفت. هی این دست و آن دست کردم که چیزی برایش بنویسم و به او بگویم بمان رئیس. جا نزن. بمان باز فیلم بساز، تا نقد کنم. تو تنها فیلمساز جشنواره ای ما هستی که لیاقت نقد داری و برای جایزه جشنواره ها، وطن نمیفروشی، خودت را هم نمیفروشی؛ حداکثر از خودت دور میشوی. خودی که با فیلم هایت چیز مهمی از آن برایمان نگفتی _که کاش می گفتی_ آن وقت قطعا من نوعی دیگر درباره شان می نوشتم. یاد خاطره ای میافتم مربوط به سالها قبل _شاید بیست سال پیش_ جلوی سینما شهر قصه با بهزاد رحیمیان ایستاده بودم که کیارستمی آمد. بسته ای به بهزاد داد یا از او گرفت. بهزاد معرفی کرد و او در نهایت متانت و مهربانی دست داد و گفت: «من همه نقدهایت را میخوانم بخصوص درباره خودم، و لذت می برم.» با لبخند گفتم امیدوارم. ادامه داد که «نقد کلوزآپ ات خیلی خوب است و میتوانم بگویم چیزهایی که گفته ای درست است و بدرد بخور. شاید از دوستانی که بیست سی سال من را مىشناسند، بیشتر مرا مىشناسی. فقط با لحن نقد ات مشکل دارم.» گفتم حدس میزدم، ببخش. مدتی است فکر میکنم آن تنها نقد من است که لحن اش درست نیست و از کار بیرون میزند. اساسا به جای فیلم به فیلمساز پرداخته و بسیار هم تند و بی محابا. از آن پس هر وقت جایی همدیگر را مي ديديم بسیار دوستانه خوش و بش میکردیم. آخرین بار در یک دیزی فروشی در محله قبلی مان دارآباد بود که تعارف به غذا کرد و.... آری او ظرفیت نقد داشت؛ آن هم نقدی به تندی «ترس در کلوزآپ» که یك صدم اش را دیگران تاب نمیآورند و خنجر میکشند. جز او، بیضایی هم و بهروز( افخمی) چنین روحیه ای دارند. او را دوست ميداشتم بدون اینکه فیلم هایش را دوست بدارم. دلتنگ اش هستم. امیدوارم قبل از رفتن اش لبخند زده باشد و با آرامش کات داده باشد. روحش شاد. مسعود فراستی RE: از کافه راندوو تا سینما کلاسیک - جیسون بورن - ۲۰-۵-۱۳۹۵ ۰۸:۳۶ صبح مسعود فراستی در ابتدای نقد فیلم سینمایی سرب (1368) توصیف جالبی از افرادی که برای تماشای فیلم به سالن سینما آمدهاند ارائه میکند، توصیفی جالب از تقابل پیران و جوانان: «سرب را اول بار چند هفتهای قبل از جشنواره در نسخۀ کامل دیدم؛ در یک نمایش خصوصی. بسیاری از مشتاقان هنر و هنرمندان سینما دوست آمده بودند؛ جوانها و قدیمیها. سالن انتطار سینما پر بود از همنسلان فیلمساز و عدهای پیرترها و جوانترها. قدیمیها با خستگی و پیریشان و با نگاهها و سلام و علیک آرامشان آمده بودند و به هم دلداری میدادند که «بله،جوانی گذشت»، «چه روزهایی بود!»، «عجب پیر شدهای!»، «موهایت یکدست سفید شده»، «کار تازه چه کردهای؟»، «مدتهاست گه کار نمیکنی» و یادها و یادها از گذشتههای دور و زندهباد نوستالژیها. میانسالها، قدیمیها [را] نگاه میکردند. بعضیهایشان ادای پیرتر را در میآوردند، با خستگی و پیری زودرسشان. بقیه جدیتر و مشتاقتر مینمایاندند. جوانها حیرت زده در گوشههایی به بقیه مینگریستند و به سر و وضعشان. مرتب آدمهای بزرگ و معروف از کنارشان رد میشدند، بله این فلان نویسنده، بهمان شاعر یا نقاش نامی است. فیلمسازان، بازیگران و بسیاری از اهل سینما و اکثر روشنفکران و منقدان آمده بودند. بعضی از جوانها ذوق زده، لحظهای در کنار یک قدیمی سرشناس میایستادند و احساس بزرگی میکردند. اقلیتی هم که معلوم بود یا بزرگان را نمیشناسند یا اهلش نیستند، در گوشهای ایستاده بودند و بیگانه با این جماعت و حرفها و یادها و حسرتهاشان...» سروش شماره 480، تیر 68 RE: از کافه راندوو تا سینما کلاسیک - کاربر حذف شده2 - ۱۴-۹-۱۳۹۵ ۰۱:۱۷ عصر پاسخ فراستی به منتقدانش: «همه دنیا هم علیه من جمع شوند، باز حرف خودم را میزنم چون حرفم درست است و حرف را هم نمیزنم که طرفی از آن ببندم، نانی و آبی برسد. احتیاج به این نان و آب ندارم. نان و آب را جور دیگری درمیآورم. با همین کافه کوچولو یک فنجان چای و یک دانه قهوه درمیآورم. به جایی وابسته نیستم. مال هیچ جناحی نیستم. سینما برایم جدی است. مردم برایم جدیترند.» RE: از کافه راندوو تا سینما کلاسیک - برو بیکر - ۲۶-۹-۱۳۹۵ ۰۷:۰۷ عصر ![]() مصطفی عقاد کارگردان فقید سوری و خالق فیلمهای الرساله و شیر صحرا (در ایران : محمد رسول الله و عمر مختار) بعد از انقلاب اسلامی 2 بار به ایران سفر میکند. یکبار در سال 1371 و یکبار هم در سال 1378. او در سفر اول در گفتگویی جذاب با حضور شهید مرتضی آوینی و نادر طالب زاده و مسعود فراستی در مقابل دوربین آنها می نشیند. این گفتگو بنا به دلایلی تا به امروز منتشر نگردید. شبکه افق در یک اقدام عجیب همه را غافلگیر نمود و اعلام نموده است این گفتگو امروز بمناسبت میلاد رسول اکرم ساعت 22:30 از شبکه افق پخش خواهد شد. امروز از جناب مسعود فراستی درباره این گفتگو پرسیدم و نهایتا قرار شد در فرصتی مناسب به کافه راندوو بروم و درباره آن صحبت کنیم. ایشان گفتند این گفتگو متعلق به 24 سال پیش است. احتمالا اگر این گفتگو بطور کامل پخش شود و بخشهایی از آن دچار ممیزی نگردد باید گفتگوی جذابی باشد. این برنامه امشب بعد از برنامه عیدانه که با حضور جلال مقامی پخش میشود، به روی آنتن میرود. تقریبا یکساعت پیش نیز عوامل برنامه عیدانه برای مشایعت جلال مقامی به استدیو به مهرشهر کرج آمدند و چند پلاتو از منزل ایشان برای پخش پشت صحنه های برنامه امشب از ایشان گرفتند. ![]() تصویر 24 سال قبل مسعود فراستی و نادر طالب زاده در روز گفتگو با مصطفی عقاد ![]() RE: از کافه راندوو تا سینما کلاسیک - کاربر حذف شده6 - ۲۰-۱۰-۱۳۹۵ ۰۳:۵۱ عصر اهالی سیما به دو گروه تقسیم میشوند: اونهایی که از مسعود فراستی خوششون میاد و اونهایی که از مسعود فراستی بدشون میاد. یک شخصیت عجیب. من دربارش خیلی فکر کردم. مسعود فراستی یکسری طرفدارهای سینه چاک داره. از طرفی همین آدمهایی هم هستند که اصلا از مسعود خوششون نمیاد. حد وسط هم نداره. عده ای از فراستی یا خیلی خوششون میاد یا خیلی بدشون میاد. هفته پیش احسان عمادی در روزنامه تماشاگران امروز مقاله ای نوشت که پیشنهاد من اینه که فقط اونهایی که از مسعود فراستی خیلی بدشون میاد بخونن. مقاله بشدت تند و تیزی نوشته: احسان عمادی در روزنامه «تماشاگران امروز» نوشت: با مسعود فراستی سه بار مصاحبه کرده ام. یک بار وقتی «هفت» جیرانی آرام آرام داشت پا می گرفت و مردم تازه با چهره منتقد عینکی ریشوی عبوسی که چشم های باهوشی داشت و خوب تکه می انداخت و می توانست به اندازه کافی ترسناک باشد و به قدر لازم قشنگ بخندد، آشنا می شدند. ![]() دفعه دوم وقتی که هفت – بیشتر به واسطه او – جای خودش را بین همان مردم باز کرده بود و حالا دیگر همه «آن آقاهه» را که به بیشتر فیلم ها فحش می داد، می شناختند؛ و بار آخر، بعد از آن بود که گبرلو (بله؛ جناب آقای محمود گبرلو، که شاید مجموع نوشته های سینمایی اش به اندازه یکی از آن سه کتاب بزرگی که فراستی درباره هیچکاک و فورد و برگمان ترجمه و تدوین و تالیف کرده نباشد) او را از هفت «انداخت بیرون». خیلی قبل تر از آنها البته از روی نوشته هایش می شناختمش. از سال های آخر دهه شصت، که «ده فیلم – ده نقد»ش آمد دستم و دیدم چطور بی رحمانه و خشمگین، با لودر از روی عزیزترین فیلم های آن روزگارم - «هامون» و «مادر» - رد شده و اسمش تا سال ها بعد، برای من و برادر کوچکترم شد نماد آدم معترضِ بد اخلاقِ بی تعارفِ مخالف خوان. در این فاصله یک بار هم از نزدی دیدمش؛ بهمن 1378، وقتی در صف «باد ما را خواهد برد» کیارستمی عزیز در سینما عصر جدید ایستاده بودم و مسعود آمد و رفت توی مرغ کنتاکی دیوار به دیوار سینما، آن موقع در آن صف طویل جشنواره رو – که تهش هم بلیت بهمان نرسید – حتی یک نفر به دیدنش واکنش نشان نداد که: «اِ این آقاهه!» یا نشناختندش یا براشان اهمیتی نداشت. تهش فراستی هم منتقدی بود مثل باقی منتقدها. در همه آن سه مصاحبه، هنوز به او علاقه داشتم و برایش احترام قائل بودم. می دانستم که رگ لج بازانه چپ مخالف خوانِ علاقه مند به متفاوت نمایی اش، گاهی کار دستش می دهد؛ آن قدر که مثلا یک وقتی حاضر شود فیلمی مثل «اخراجی های یک» را هم تحویل بگیرد. می دانستم آرام آرام دارد رگه هایی از «فسیلیّت» در آرا و عقایدش پیدا می شود، که سنش بالا رفته و پیرمردها هر قدر هم حکیم باشند، علی القاعده و به جز استثناها، در سراشیب دایناسور شدن قل می خورند بس که روی اصول و قواعد دوران جوانی شان پای می فشارند و دوست دارند بگویند: «وقتی بچه بودیم، نونِ خونگی بود.» (این را مثلا خیلی راحت می شد در لت و پار کردنش مر فیلم های تارانتینو را دید). می دانستم با فیلمسازهایی که خودش آنها را «بچه پررو» می داند مشکل دارد و حتی اگر از فیلم شان بدش نیاید، به همین واسطه با اثرشان نامهربان می شود، و – دروغ چرا – شک داشتم که قابل معامله نباشد و مثلا 15-10 درصدی از نقدهایش را، روی حساب و کتاب دیگری بیرون از متر و قواعد سینمایی مومن به آن انجام ندهد. ![]() اما با همه اینها، به نظرم هنوز آن قدر هوش و دانش و نکته سنجی و صداقت و جسارت در وجودش بود، که با کنار زدن همه این غبارها از حرف و لحنش، تهش باز چیز به دردبخوری که ارزش پیگیری نقدهایش را داشته باشد، از او بماند و به نشستن پای حرف هایش مشتاقت کند (این علاقه و احترام را می شود در لیدهایی که برای هر سه مصاحبه نوشته ام، دید؛ مصاحبه هایی که خیلی رک و بی پرده و در عین حال با صفا و صمیمی جلو رفتند و وسط یکی شان حتی بهم گفت: «خیلی منطقی داری حرف می زنی [!]»). هفتِ جیرانی اما آرام آرام فراستی را با خود برد. راستش هیچ وقت فکرش را نمی کردم. اما برد و به مرور، از او آدم دیگری ساخت. آدمی که حالا دیگر برای خودش جایگاه «سخنران سیاسی» (و نه حتی «مصلح اجتماعی») قائل بود که بیاید برای فرهادی نسخه بپیچد و «فتوا» صادر کند که جایزه فیلمنامه اسکار، جایزه «دوم» است و جایزه بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان، جایزه «اول». و اگر فرهادی جایزه اول را گرفت، چون رقیبش فیلمی از اسرائیل است، «باید» جایزه اش را به مردم فلسطین تقدیم کند (یا یک چنین چیزی، قریب به مضمون؛ راستش خود فراستی این قدر در نقدهایش، بی دقت و پر غلط و شلخته و بی سر و ته و مهمل باف شده که برایم ارزشی ندارد سرچ ساده ای بکنم و اصل حرفش را بیابم). حرفی به غایت مهمل و خنده دار – از تقسیم بندی جوایز به اول و دوم، تا دستور دادن به یک فیلمساز برای رفتارش بعد از گرفتن جایزه احتمالی -، که در دهه های هفتاد و هشتاد شمسی، هیچ جوره نمی شد بلاهت لازم برای گفتنش را در پیشانی مسعود دید. ![]() ضربه کاری به فراستی اما بعد از رفتنِ جیرانی بود. فکر می کردم مسعود هر چه باشد و نباشد، دست کم هنوز «چپ» است؛ حاضر است پای بعضی «اصول» بماند و به هر قیمتی، خودش را نفروشد و به قول خودش، یک وقت هایی هم کافه را به هم بریزد. منتظر بودم که او هم هفت را ول کند و برود. ول نکرد. ماند. حالا دیگر مزه شیرین شهرت و معروفیت و «سلبریتی» شدن و مصاحبه مدام با سایت ها و روزنامه ها – و لابد شلوغ تر شدن کلاس ها – زیر زبانش آمده بود و نمی شد ازشان صرف نظر کرد. ماند، تا آن طور با بی آبرویی و حقارت، تیپایی بهش بزنند و بیرونش بیندازند و چهره اش برایم، ترک بزرگی بخورد. جدایی از هفت، حالا انگار دوباره داشت معقولش می کرد. این را از نقدهای کوتاهش در جشنواره دو سه سال پیش – که «محمد رسول الله (ص)» مجیدی هم اکران شده بود – می شد فهمید. آرام تر بود، برای نوشتن فکر می کرد، دنبال نکته هایی می گشت که راحت به چشم بقیه نمی آمدند و بعد برای نشان دادن شان در متنش تلاش می کرد (نمونه اش همان نقد باهوش و طناز و جسورش بر فیلم مجیدی، که خلاقیتش از همان تیتر یک شروع شده بود). بود و بود، تا این بار به فتنه «بهروز» گرفتار آمد. یکی دیگر از خوش فکرهای باهوش و باسواد سال های دور، که حالا چند سالی است دنبال چیزهای دیگری در سینما می گردد. هیچ بعید نیست، واقعا هیچ بعید نمی دانم که افخمی یک روزی آمده پیش فراستی و گفته: «مسود پاشو بیا دوباره هفتو با هم اجرا کنیم؛ می شینیم می گیم و می خندیه و به بالا - پایین همه هم یه تیکه ای می ندازیم تا هر چی نه بدترشون بسوزه؛ خوش می گذره. یه لقمه نون و پنیر، یا نون و چلوکباب، یا شاید نون و بوقلمونی هم هست با هم می خوریم.» مسعود هم گفته چی بهتر از این؟ «منتقد بودن»ش را فراموش کرده و نقشی که در این سناریو برایش تعریف شده پذیرفته. حالا دیگر برای نقد نمی آید؛ می آید که «بزند». «یکه بزن» هفت شده، به همان مسخرگی و کاریکاتور بودگیِ قهرمان های یکه بزن دیروز کیمیایی، که هنوز در فیلم هایش نفس می کشند؛ انگار او هم به عنوان منتقد، در امروز خودش همان کاری را با سابقه حرفه ای و سینمایی اش می کند که یک وقتی فیلم ساز مشهور نسلش را به آن متهم کرد و بابتش جنجالی به راه انداخت. دیگر با «مسعود فراستی» مواجه نیستیم. با کسی مواجهیم که ناشیانه و نابلد، زور می زند تا ادای فراستی را دربیاورد و چقدر که بد و نافرم و غلط بازی می کند. دیگر جز «ماقبل نقد» و «شلخته» و «درنیامده»، جز مشتی فحش و بد و بی راه – که هر بچه دبیرستانی فیلم ندیده بی سلیقه ای هم می تواند بگویدشان – چیزی از دهانش خارج نمی شود. خودش هم انگار با خودش حال کرده. به هر حال فکر کردن و آماده کردن «نطق تلویزیونی» کوتاه و حسابی و منسجمی برای ارائه روی آنتن زحمت دارد و وقتی از همین اجرای فعلی هم راضی اند و به خاطرش همان پول را می دهند، خب چه کاری است؟ همین می شود که حتی در مواجهه با فیلم متوسطی مثل «فروشنده» - که چه فیلمنامه چه اجرایش به قدر کافی به همه دشمنان فرهادی (از جمله خود فراستی) پاس گل می دهد برای تسویه حساب های گذشته -، باز هم تایم نقدش در هفت را به کلی گویی و مهمل بافی و مزخرفات می گذراند. ![]() «پرت و پلاهای بی سر و ته، چرند، یاوه، حرف مفت»؛ همه این کلمه هایی که خودش به درستی می گوید «واژه های نقدند»، اما خودش هم می داند فقط وقتی از فحش رد می شوند و به نقد می رسند که منطق و استدلالی پس شان باشد. منطق و استدلال؛ چیزهایی که دیگر هیچ اهمیتی برای فراستی ندارند. او به «جیک لاموتا»ی گاو خشمگین بدل شده که روی رینگ فقط می خواهد چپ و راست بزند؛ کاش می فهمید که با این هیکل چاق و تنبل و بی استعداد و با این کوه گوشت لُختی که در «نقد» از خودش ساخته، دیگر چیزی بیش از پارودیِ منتقد معترضی که می خواست باشد نیست، و چه بهتر که مثل جیک، زودتر برود یک گوشه ای در یک کافه برای استندآپ کمدی هایش پیدا کند. (البته می دانم هیچ بعید نیست در برنامه فخیمِ هفت به این یادداشت هم جواب بدهد. کلا دیگر از فراستی این روزها، هیچ چیز بعید نیست.) چند وقت پیش، در جلسه رونمایی از مستندی، بعد از مدت ها دیدمش. دیدمش که پشت تریبون، هنوز می تواند متین و دقیق و نکته سنج و باهوش – و البته تند و صریح و بی رحم و بی تعارف – حرف بزند و افسوس خوردم برای کاری که با خودش کرده. چند روز پیش هم ویدئوی کوتاه مصاحبه جدیدش را دیدم که با افتخار می گفت اگر [...] دارند، بیایند و نقدم روی «فیلمی که ندیده ام» را بزنند. نه آقای فراستی؛ نداریم. راستش آن یک [...] هم تویی و ما خود، هیچ در این میان نیستیم. تویی که چنین فجیع به کشتن خود برخاستی، و دست کم برای من، جز اندوه و حسرت از خودت باقی نگذاشتی. تمام آنچه از تو خواستنی و قابل احترام بود، دود شد و به هوا رفت، و امروز تنها با دلقکی مواجهیم که حتی لوطی اش هم رفته است. لااقل ای کاش این قدری خودآگاهی داشتی تا بتوانی خودت را روی سن سیرکی که برای خودت ساخته ای، ببینی و دست کم این طور، کمدی – تراژدیِ ناخواسته نمی شدی. شاملو یک بار در شعری که شأن نزولش منتسب به مرگ جلال شد، درباره اش گفت: «مردی که خلاصه خود بود». البته که نه من، شاملویم و نه فراستی، جلال (و ان شاءالله که 120 سال و بیشتر، سالم و سلامت با سیگارهای فراوان بزید و فحش های کاف دارتر بدهد و از نقشش لذت ببرد)؛ اما به نظرم حالا با خیال راحت می شود مصرع کذا را برای او، به تیتر این یادداشت بدل کرد. مردی که تفاله خود بود. |