وب سایت سینما کلاسیک محفل عشاق دوبله و فیلم

وب سایت سینما کلاسیک محفل عشاق دوبله و فیلم

تاریخچه آنلاین دوبله و فیلم های کلاسیک

تخصصی ترین انجمن فیلم و دوبله در ایران

انجمن سینما کلاسیک مرجع دوبله
بروز ترین انجمن پارسی در زمینه دوبله

وب سایت سینما کلاسیک محفل عشاق دوبله و فیلم

وب سایت سینما کلاسیک محفل عشاق دوبله و فیلم

تاریخچه آنلاین دوبله و فیلم های کلاسیک

تخصصی ترین انجمن فیلم و دوبله در ایران

انجمن سینما کلاسیک مرجع دوبله
بروز ترین انجمن پارسی در زمینه دوبله
نام کاربری:  
رمز عبور:     



کلمات کلیدی: پنجرهء, عقبی, داستان, های, ما,
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پنجرهء عقبی ( داستان های ما )
نویسنده پیام
کاربر فعـال
***

وضعيت : آفلاین
ارسال ها:38
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه همهء خوبان
دلنوشته من پشت سیگارم حرفهاییست که با گفتنشان بیشتر دود میشوم
شماره کاربری : 4
ارسال: #1
پنجرهء عقبی ( داستان های ما )
مورچه ها : مینی مال .

صدای مجری برنامه کودک می آمد که میگفت : خدای مهربون به ما چشم داده که ببینیم ، گوش داده که بشنویم...
مامانش تو آشپز خونه مشغول آشپزی بود ؛
دوید رفت پیش مامانش و پرسید : مامان خدای مهربون چیه ؟
مامانش جواب داد : پسرم چیه نه ، کیه . خدا خیلی بزرگه ، همه جا هست ، هیچ وقت خسته نمیشه ...
مادرش هر توصیفی که مناسب سن پسر کوچکش بود رو گفت و آخر سر هم اضافه کرد : اگه بزرگتر بشی بیشتر میدونی که خدا کیه .
از پاسخ مادرش چیز زیادی دستگیرش نشد و دوید طرف حیاط .
نزدیگ جاکفشی توپش رو دید ، گرفت زیر بغلش و رفت تو حیاط و سرگرم توپ بازی شد .
کمتر از یه ربع بازی کرد و خسته شد ، توپش رو انداخت یه گوشهء حیاط و زیر آفتاب نیمروزی گرفت نشست .
اندکی بعد متوجه شد که بغل دستش زیر دیوار یک سوراخ بزرگه و مورچه ها در رفت و آمدن .
خیره شد به مورچه های زیادی که به هرسو میرفتن و از هر گوشه به دیوار یا کف زمین چسبیده در حال حرکتن .
مورچه ای پوسته تخمه ای درشت تر از جسهء ریز خودش برداشته بود و از دیوار میبرد بالا که به یکباره پوست تخمه از دهانش افتاد پایین و مورچهء دیگری آن رابرداشت و مسیر او را ادامه داد.
مورچهء دومی هم زیاد طول نکشید که پوسته را انداخت و راهش را گرفت رفت ولی یک مورچهء دیگر مجددآ بار پوسته را پیدا کرد و به دوش کشیده به طرف لانه راه افتاد .
در این فکر بود که مورچه ها چقدر تعدادشان زیاد است ! چرا خسته نمیشن ؟ همه جا هستن و بسیار نیرومند .
یاد حرفهای مادرش افتاد که گفته بود : خدا همه جا هست ، بسیار قویست و هیچ وقت از هیچ کاری خسته نمیشه ، خدا از رگ گردن به ما نزدیکتره .
فکر کرد که انگار مورچه ها خدا هستند.
در این لحظه اطراف گردنش خارش گرفت ، دست کشید تا گردن و زیر چانه اش را بخاراند که یک دفعه مورچه ای را با دستان کوچکش له کرد. مورچه ای که از بدنش بالا رفته بود و به مسیر رگ گردنش نزدیک شده بود.
شوکه به طرف داخل دوید و فریاد زد : مامان ، خدا رو کشتم .

1382 ، ترجمه از کردی به فارسی 1395 فی البداهه و بدون ویرایش .
۸-۱-۱۳۹۵ ۰۲:۵۸ عصر
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Unregistered

وضعيت :
 
شماره کاربری : 0
ارسال: #2
RE: پنجرهء عقبی ( داستان های ما )
من و پیرمرد


مضطرب و پریشان تو کوچه ها قدم میزدم. صدای زنگ موبایل مثل پتک بر فرق سرم می کوبید. باز همسرم بود که از بیمارستان زنگ میزد. فقط یکساعت وقت داشتم تا پول بیمارستان را تهیه کنم تا تنها دختر کوچولوی هفت ساله ام راهی اتاق عمل شود. به هر دری زده بودم. پانزده سال کارگری و نظافت خانه های مردم از من یک کارگر منزوی و بدون صاحبکار ساخته بود که در چنین مواقعی نمی توانست از کسی مطالبه کمک کند. 
در همین افکار غرق بودم و بدون هدف قدم میزدم که باز صدای زنگ موبایل افکارم را پیچیده تر کرد. آقای رحمتی بود. پیرمردی که تنها زندگی می کرد و سه شنبه ها ی هر هفته باید برای نظافت به منزلش می رفتم:

- چطوری جوون
      - بد نیستم اقای رحمتی
- میخواستم ببینم فردا چه ساعتی میای؟
      - شرمنده پدر، فردا نمیتونم بیام
- چرا؟ خونه خیلی بهم ریخته ست
      - از شما چه پنهون، دخترم بیمارستانه ، باید تا یکی دو ساعت دیگه پول تهیه کنم بریزم به حساب بیمارستان ، فکر نکنم فردا بتونم بیام
- خدا بد نده، کدوم بیمارستانه؟

اسم بیمارستان رو گفتم و تلفن را قطع کردم . در همین حین افکار پلیدی ذهنم را احاطه کرد. اقای رحمتی پیرمرد تنها و پولداری بود که بدلیل علیل بودن همیشه مبلغ زیادی پول نقد در منزل نگهداری میکرد.
یک لعنت بر شیطون بخودم گفتم و سعی کردم این فکر را از ذهن خودم دور کنم. همچنان مضطرب بودم که دوباره همسرم از بیمارستان زنگ زد:
- پس چی شد، اگر تا یکساعت دیگه پول به حساب بیمارستان واریز نشه دکتر میره ها!!!!


پیکر بیجان پیرمرد را کشان کشان از اتاقش خارج کردم و بردم در حمام. این تنها چیزیست که بعد از زدن گلدان به سر پیرمرد یادم می آمد. نتیجه 30 دقیقه جدال با وجدانم من را اکنون در مقابل گاو صندوق پیرمرد قرار داده بود. خدای من چقدر پول و طلا !!!!! اما من فقط 2 میلیون تومن برداشتم. خیس عرق شده بودم. اضطراب تمام وجودم را گرفته بود. 10 سال بود که هفته ای یکبار روی این گاوصندوق را دستمال می کشیدم و این خونه را تمیز می کردم. اما حالا داشتم از همین خونه دزدی می کردم.

خیلی آروم در گاو صندوق را بستم و کلیدش را گذاشتم همانجا که پیرمرد می گذاشت. صدای زنگ موبایلم دوباره مثل پتک بر سرم می کوبید. صدای ضربان قلبم را می شنیدم. یک پیامک به همسرم زدم و نوشتم تا نیم ساعت دیگه با پول میام بیمارستان. پولها را داخل یک پاکت گذاشتم . رفتم داخل حمام بالای سر پیرمرد. چشمانش بسته بود و بسختی نفس می کشید. از کاری که کرده بودم خجالت می کشیدم. می دانستم پیرمرد صدایم را نمی شنود اما برای آرام گرفتن وجدانم آرام در گوشش گفتم مرا ببخش آقای رحمتی ... قول میدم این مبلغ رو برگردونم .... من دزد نیستم.

در خانه را باز گذاشتم تا شاید همسایگان متوجه شوند و زودتر به کمک پیرمرد بروند. به سرعت از خانه دور شدم. هیچ ماشینی در خیابان نبود. پاکت پولها را محکم در دستانم فشار میدادم . در حال دویدن بودم که تصمیم گرفتم به همسرم زنگ بزنم و خبر جور شدن پول را بدهم. اما ناگهان گویی قلبم می خواست از حرکت باز بماند. این جیب، اون یکی جیب، نه نبود. موبایلم همراهم نبود. خدای من یعنی چه اتفاقی افتاده .... نکنه موبایل تویه خونه پیرمرد افتاده باشه، اگر پلیس موبایل را پیدا کند یکراست به سراغ من میان. اگر پیرمرد بلایی سرش بیاد و عمرش به این دنیا نباشه، حتما اعدامم می کنن. فکرم کار نمی کرد. خدایا این چه کاری بود که من کردم.

لحظه ای روی جدول پیادرو نشستم. سرم را میان دو دستم گرفتم و با تمام قدرت فشار دادم. احساس می کردم همه چیز به دور سرم می چرخد. باید بر می گشتم. باید دوباره وارد خونه پیرمرد می شدم. حتما وقتی خم شدم تا در گوش پیرمرد حرف بزنم موبایل از جیبم افتاده. نه شاید وقتی به همسرم پیامک زدم اونو تو جیبم نگذاشتم و کنار گاو صندوق جا گذاشتم. جرات برگشتن به خونه پیرمرد رو نداشتم. اما چاره ای نبود. دوباره برگشتم. هنوز در خانه باز بود. آرام از پله ها بالا رفتم. یکراست رفتم داخل حمام. باورم نمی شد، پیرمرد داخل حمام نبود. گیج شده بودم. در همین حین یکنفر در پشت سرم گفت دنبال چیزی می گردید آقا؟

لحظاتی بعد من را داشتند با دستبند از خانه خارج می کردند. احساس می کردم دنیا برایم به پایان رسیده است. غرق در افکار پریشان خودم بودم که صدای زنگ موبایلم منو به خودم آورد. اطرافم را نگاه کردم. صدای زنگ موبایل از داخل پاکت پولها می آمد. به همین سادگی ..... پلیس موبایل را از داخل پاکت پولها در آورد، همسرم بود. به من اجازه دادند تا با او حرف بزنم.  نمی دانستم با چه زبونی بهش بگم نتونستم پول رو تهیه کنم. همسرم گفت دختر کوچولومون الان تویه اتاق عمله. لحظاتی قبل از اینکه به قصد سرقت وارد خانه اقای رحمتی شوم، او به بیمارستان زنگ زده بود و تمام هزینه های بیمارستان دخترم را متقبل شده بود.

 
فروردین 95
شهرزاد
 
۱۷-۱-۱۳۹۵ ۰۴:۵۵ عصر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Unregistered

وضعيت :
 
شماره کاربری : 0
ارسال: #3
RE: پنجرهء عقبی ( داستان های ما )
دختری با چشمانی آبی



[تصویر: 1459966146041.jpg]




هفت سالم بود. بعدازظهر یک روز داغ تابستون تویه کوچه خلوتمون مشغول دوچرخه بازی بودم که یک وانت روبروی خونمون ایستاد. لیلا دختر چهار ساله ای بود  با چشمان آبی و بسیار زیبا که با یک عروسک کوچک در دستش . اون اولین کسی بود که از وانت پیاده شد. خونه روبرویی ما مدتها بود که خالی بود و حالا ما صاحب یک همسایه شده بودیم.

سال اولی بود که به مدرسه می رفتم. وقتی زنگ آخر به صدا در میومد با سرعت باد به سمت خونه میدویدم. تمام دلخوشی من همبازی شدن با لیلا بود و اون چشمهای آبی زیبایش. همیشه تو بازیها جر میزد و سر منو کلاه میگذاشت.

من  به کلاس پنجم زسیده بودم و لیلا هم حالا مدرسه میرفت و کلاس دوم بود. تمام بعدازظهر های من صرف دیکته گفتن به لیلا میشد و نوشتن مشقهای مدرسه اش . غروبها تویه کوچه خلوتمون بهش دوچرخه شواری یاد میدادم.

حالا من کلاس سوم راهنمایی بودم و لیلا کلاس پنجم ابتدایی. دیگه کوچمون مثل اون سالها خلوت نبود. بعدازظهر ها با بقیه بچه ها حمع میشدیم و گرگم به هوا و لی لی بازی میکردیم. حیف که دوسش داشتم اما اخیرا کارش این شده که منو جلوی بقیه بچه ها کنف کنه. چه سر زبونی داشت.

فقط بخاطر اینکه ریاضیات لیلا ضعیف بود تو دبیرستان رشته ریاضی فیزیک رو انتخاب کردم تا هر وقت لیلا تو درس ریاضی مشکل داشت کمکش کنم. چشمان آبیش روز به روز زیباتر و زیباتر میشد. امان از شیرین زبونیهاش.

من دیپلم گرفتم و هرچی مثل سگ درس خوندم دانشگاه قبول نشدم که نشدم. لیلا کلاس دوم نظری بود و حالا دیگه برای خودش خانمی شده بود. غروبها تمام ساعت تو خونه می نشستم تا گاهی لیلا زنگ در خونمون رو بزنه و یه اشکال درسی داشته باشه و من براش توضیح بدم.

سربازیم تموم شد. تمام کارم این بود که کنار پنجره بنشینم تا  لیلا از دانشگاه بیاد و فقط نگاش کنم. دوباره چسبیدم به درس. خوندم و خوندم تا دانشگاه قبول شدم. دبیری ریاضی اونهم شهری که 1000 کیلومتر تا خونمون فاصله داشت.

درسم تموم شد. دوتا گوشهامو گرفته بود و تو دلم زار میزدم. صدای رقص و دست زدن مثل سوهان داشت مغرمو می سابید. توله سگ  چقدر تو لباس عروسی خوشگل شده بود. چشمهای آبیش با لباس سفید عروسی تنها چیزی بود که از پشت پنجره میتونستم ببینم. لیلا عروسی کرد.

شده بودم یه دبیر ریاضی معتبر. پدر سوخته چشمهاش عین مادرش آبیه. امروز دو ساعت با دختر لیلا کلاس خصوصی داشتم. کلاس تموم شد و مادرش برام چایی آورد. موقع خداحافظی با همون شوخ طبعی بچگیهاش بهم گفت : آخرش نمی خوای یه شیرینی عروسی به ما بدی؟

موهام ریخته بود وحالا دیگه بازنشست شده بودم و تنها تر از همیشه  تو خونه با یه عینک ته استکانی داشتم روزنامه میخوندم.از خونه لیلا باز صدای ساز و دهل میومد. یاد اونشب افتادم. بسختی خودمو رسوندم کنار پنجره. عروسی دختر لیلا بود. پدر سوخته با مادرش مو نمیزد.

صدای فاتحه تنها چیزی بود که از زیر خروارها خاک می شنیدم. همه میگفتن خدا رحمتش کنه ، آزارش به هیچکس نرسید. مردم یکی یکی اومدن بالای قبرم فاتحه خوندن و رفتند. قبرستون حالا خلوتِ خلوت شده بود. من بودم و خروارها خاک و شمعی که آروم آروم بالای سرم داشت آب میشد تا خاموش بشه.

پنج ساله که مُردم. هیچکس سراغمو نمی گیره. بجز پنج شنبه به پنج شنبه که یکنفر میاد بالای قبرم و یه دسته گل میزاره و یه فاتحه میخونه. عینک دودیش نمی زاره چشمهای آبی او را ببینم. عینک دودیش رو که برمیداره چشمهای آبیش تنمو تو قبر هم میلرزونه. کُره خر با اینکه 70 سالشه اما هنوز زیباست ......

(با عرض معذرت از دوستان بخاطر استفاده برخی از کلمات، برای بیان احساسات مجنون ، لازم بود ........ )

توضیح : تقریبا 8 سال پیش این متن را با کمی تغییر نوشتم و به یکی از سایتهای طنز تقدیم نمودم. دیری نپائید که آن متن دست به دست در شبکه های اجتماعی با تغییرات زیاد و به اسم افراد دیگر نشر و پخش گردید. اما مهم نیست.


[تصویر: 1459966146242.jpg]




 

 

 
۱۹-۱-۱۳۹۵ ۱۰:۴۷ صبح
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
کاربر فعـال
***

وضعيت : آفلاین
ارسال ها:38
تاریخ ثبت نام:شهر ۱۳۹۴
گوینده موردعلاقه همهء خوبان
دلنوشته من پشت سیگارم حرفهاییست که با گفتنشان بیشتر دود میشوم
شماره کاربری : 4
ارسال: #4
RE: پنجرهء عقبی ( داستان های ما )
" بمرنگ "
: این بادلعنتی ، این باد مزاحم ...
زیر لب هی باخودش حرف میزد و به باد ناسزاها میگفت .
بیشتر از چهار سال بود که پدرش یک بمرنگ سه پر برایش خریده بود ولی تاکنون لذت بازی با بمرنگش را تجربه نکرده بود ، میگفت : بمرنگا فقط تو فیلما و کارتوناست که برمیگردن دستت . من هربار توکوچه باهاش بازی میکنم حتما می افته رو پشت بوم همسایه ها .

این اولین باری بود که بمرنگش را با خیال آسوده در فضای بزرگ حیاط گورستان پرتاب میکرد و اتفاقآ این بار برگشته بود به طرف خودش ، ولی از شانس بد او به ناگاه بادی وزید و مسیر بمرنگش را تغییر داد به حدود صدمتر آنطرف تر .

میان درختان ، بین علفهای هرز و گل و خار درهم پیچیده ، زیر نیمکتها و هرجایی که به ذهنش میرسید را به دنبال بمرنگش میگشت .
از بین سنگ قبرها عبور میکرد و گاهی از روی قبرها میگذشت ، به زیر پایش اصلا توجهی نداشت و روی اسامی مختلف پامیگذاشت .
قبر پیرمرد ، قبر دختر جوان ، قبر سید ، قبر اشخاصی که شاید بد و شاید بسیار متشخص بوده باشند ، قبر کودک ، قبر شهید ، قبر دیوانه ، قبر پسری جوان که شاید عاشق بوده و ناکام از رسیدن به عشقش ، قبر قصابی که شاید هزاران حیوان را سربریده و ...

بلاخره از دویدن و گشتن خسته شد و در گوشه ای از آن گورستان بی در و پیکر و در کنار ارتشی از مردگان در زیر سایهء سنگ قبر بزرگی خودش را از آفتاب نیمروزی آن ظهر گرم تابستانی پنهان کرد.


عرقی از پیشانیش لیز خورد و از روی گونه های سرخ گشتهء کودکانه اش که قرمزی موی رگها از زیر پوست سفیدرنگش میخواستند بیرون بزنند گذشت و به لبهای خشک و تشنه اش چسبید .

دلش گرفته بود و آهی از سر ناامیدی کشید .
همچنان نشسته و خسته گاهی سری میچرخاند تاشاید فرجی شود و بمرنگش را ببیند .

درهمین لحظه و در میان زرد و خاکستری زمین و علف شیء بنفش رنگی خودنمایی میکرد و برق چشمانش را روشن کرد .
فقط دومتر از او فاصله داشت .
با هیجان برخواست و به طرفش دوید ، اما نه !
این چیزی جز برگ پلاستیکی یک شکلات یا خوراکی مشابهی بیش نبود .
درهمان حالت که ایستاده به آن تکه پلاستیک چشم دوخته بود کمی آنطرف تر متوجه جسم دیگری شد که مورچه ها محاصره اش کرده بودند .

شوکی به سرتاپای وجودش وارد شد .
پاهایش لرزید و زانوهایش خم شدند.
یک گام نزدیکتر شد و چشمش را گشادتر کرد تا مطمئن شود .
استرس در چانه اش موجی زد و لبش را لرزاند.
دولاشد و دستش را کشید تا برش دارد ، دستانش هشت ریشتری میلرزید .
یک گوش بود .
یک گوش انسان ، یک گوش بریده باسوراخی در لاله برای گوشواره ، یک گوش زنانه و ظریف .

گوش بریده را برداشت ، چندبار تکاند تا مورچه ها ولش کنند و بریزند و سپس گوش در دست و فریاد زنان دوید .
با سرعت به طرف منزل خادم قبرستان می دوید .
نفس نفس میزد و طپش قلبش شصت ، صد ، پانصد و هزار بار درثانیه سریع و سینه شکن میزد .

فریاد زنان می دوید و ترسی درونش را گرم و به اوج حرارت رسانده بود ، گویی همهء مردگان از صدای فریادهایش بیدارشدند و سری از گور بیرون کشیدند و پچ پچ کنان به مباحثه پرداختند.

به منزل گورکن رسید .

: کی اینجاست ، کسی خونه نیست ، کمک ، کسی نیست ؟

با مشتی گوش را میفشارد و با مشت دیگر محکم به در منزل سرایدار گورستان میزد .
از کوبیدن در ناکام و به طرف پنجره رفت .
با پشت انگشت میزد ، تق تق ، محکمتر ، با کف دست .
به یکباره از پشت شیشه های کثیف و خاک خوردهء پنجره پرده ای بزرگ و چرکین کنار زده شد و زن میانسالی نمایان شد .

زن با اشارهء سر ، لب و چانه و دست پرسید : چی میخوای ؟
: یک گوش پیدا کردم ، یک گوش بریده ! و سپس دستش را بلند کرد و گوش را نشان داد .
زن کمی چشمانش را تنگ و تیز کرد ، سرش را به شیشه نزدیک کرد تا واضح تر ببیند و سپس بهت زده عقب کشید .
مکثی کرد و تبسمی روی لبش نشست .
تبسمش به نیشخند و سپس خنده و آخر سر قهقه ای گوش خراش و موذیانه تبدیل شد .
آنقدر خندید که اشک درچشمانش جمع شد و حلقه میزد ، غلط میخورد روی گونه های خشک و بیرنگش جمع میشد و درنهایت میخشکید .
اینبار خنده نبود ، دیگر رسما ناله هایش به فغان و گریه تبدیل شدند و زار میزد .
پیرک مات مانده بود و به زن عجیب ژولیدهء پشت پنجره مینگریست .
زن در میان اشک و چروک حاشیهء چشمانش مجددآ سرش را به شیشه های بی انعکاس و غمزده نزدیک کرد .
در میان موهای پر پیچ و تابش دستی کشید سفید وسیاه را کنار زد و از زیر روسریش گذراند ، روسریش را کنار زد و نیمرخش را نشان داد .
او گوش نداشت . گوشش بریده شده بود و عفونت جای زخمش را لولیده بود .
گوش بریده از دست عرق کرده و لرزان پسرک افتاد و به خاک و خول کف گورستان چسبید .


***


مادرش پارچهء نمدار را از روی پیشانیش برداشت و دوباره آن را خیس کرد و روی پیشانیش گذاشت .
: چندبارگفتم تنها نرو اونجا ، چندبار گفتم تو اون صلات ظهر صلاح نیست که یه بچه بره بیرون اونم تو اون خانهء ارواح ، استغفرا... ، آخه من چیکار کنم .
بغض گلویش را گرفت و رو به زن همسایه گفت : نه به خدا خواهر ، اصلا تغییری نکرده ، از اون روز تا الان تب داره و هذیان میگه ، دمی میگه گوش بریده ، دمی میگه زن دیوانه ، یک بار از خواب میپره و میگه مورچه ها .
تب داره ، تو این گرما داره میسوزه ، تبش از آفتاب ظهر گرمتره خواهر .

***

با اینکه سالها گذشت اما هنوز هم گاهی میگفت : بخدا اون روز اون زن گوش نداشت .

_____________________


نوشتهء : ناصر رسولی 1387
ترجمه از کوردی به فارسی 1395

این داستان جهت نشر در تاپیک پنجرهء عقبی ، داستانهای ما
در سایت سینما کلاسیک ترجمه شده است .
۷-۲-۱۳۹۵ ۰۶:۲۳ عصر
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
در انتظار تایید

وضعيت : آفلاین
ارسال ها:17
تاریخ ثبت نام:ارد ۱۳۹۵
گوینده موردعلاقه
دلنوشته من
شماره کاربری : 144
ارسال: #5
RE: پنجرهء عقبی ( داستان های ما )
"یک پسر به نام برادر"

آن وقت ها سرطان تعریفش برایم دردی شبیه سرماخوردگی بود.حتی نمی توانستم تصور کنم که این درد خاموش چقدر شیره جانت را می کشد و گاهی دستت را می گیرد و تا مرگ می برد.من آن وقت ها حتی معنی مرگ را هم نمی دانستم.در ذهن پنج ساله من او هم بازیم،پناهم،شادیم و تنها داداشم بود.
پشتش روی دوچرخه سوار می شدم و او تمام سربالایی کوچه را رکاب میزد تا وقت پایین آمدن بخندم و من چقدر روزهای برفی را به خاطر طعم شربت آبلیمو و برفی که او درست می کرد دوست داشتم.
یک روز وقتی باران گرفت و مادرم نبود،بهانه گرفتم.لباسم را تنم کرد و دستم را گرفت تا پیش مادرم ببرد.باران شدیدتر شد و صدای رعد و برق و گریه ام هر دومان را می ترساند.آمد پناهم شد و جایم داد توی بغل سیزده ساله اش..و من بعد از او بود که زیر تمام باران ها خیس شدم.
نمی دانم چند وقت بعد از آن روز بارانی خون دماغ شد،رنگش پرید و دیگر حوصله آواز خواندن نداشت.صبح بیدار شدم و همه جا را پی اش گشتم اما نبود..سراغش را که گرفتم بدون آن که نگاهم کنند،گفتند بر می گردد.مادرم موهایش هر روز سفیدتر می شد و پدرم پشت خیره ماندن هایش به دیوار سکوت می کرد و من معنی هیچکدام را نمی فهمیدم.او شده بود عادت شیرین زندگیم و روزها منتظرش ماندم.دیگر دست و دلم حتی به بازی با عروسک های جدید هم نمی رفت.بالاخره آمد،نشناختمش..موهایش نبود،چشم هایش بی فروغ بود و پوستش شبیه ماهی ها برق می زد.خیره مانده بودیم به هم..هیچ نمی گفتم و انگار چیزی توی نگاهش رد خاطره هایمان را می سوزاند.تا خواستم دوباره تعریفش کنم رفت و من سبزه عید را چه کودکانه با آرزوی برگشتنش به آب بخشیدم.
بی تاب تر که شدم تا بیمارستان هم رفتم.مادرم اصرار می کرد و من گریه ولی نگهبان اجازه ملاقاتش را نمی داد.نگاهم کرد،دلش سوخت.به سمتی اشاره کرد و گفت:از حیاط،پنجره اتاقش پیداست!رفتیم..پنجره خیلی بالاتر از قد تمام آدم های زندگیم بود.روی انگشت پاهایم ایستادم و خودم را بالا کشیدم.یک صورت محو کنار پنجره داشت دست تکان می داد،خندیدم و دست تکان دادم.از آن جا حتی نمی توانستم ببینم می خندد یا نه یا حتی رنگ چشم هایش هنوز شبیه خداست؟
این آخرین دیدار ما توی دنیایی شد که می شد پنجره آرزوی یک دختر پنج ساله را کوتاه تر بسازند و حالا سال ها می گذرد و من هنوز قدم به پنجره ای که او را ببینم نرسیده است..
ن.و
اردیبهشت 94
۱۸-۳-۱۳۹۵ ۰۶:۲۷ عصر
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
در انتظار تایید

وضعيت : آفلاین
ارسال ها:17
تاریخ ثبت نام:ارد ۱۳۹۵
گوینده موردعلاقه
دلنوشته من
شماره کاربری : 144
ارسال: #6
RE: پنجرهء عقبی ( داستان های ما )
"یک حوصله گم شده است"
حوصله ام دوباره گم شده است.از صبح تا حالا پی اش می گردم.روی تخت،توی کانال های تلوزیون،لابلای کتاب هایی که تازه خریده ام،آن طرف آینه،پشت بوق های بی جواب یک ارتباط، حتی زیر میوه های دست نخورده ی یخچال...اما نبود که نبود.
همیشه بی فکر است.می گذارد و می رود بی آن که قبلش خبر بدهد یا حتی یادداشتی بگذارد.کم مانده است از فرط کلافگی یک چادر سفید گل قرمز سرکنم و با یک دمپایی لخ لخ کنان،توی کوچه و خیابان،مادرانه دنبال کودکم باشم.آن وقت است که با خودم عهد می بندم این بار که پیدایش شد یک سیلی توی گوشش بزنم و توی دلم حبسش کنم.آخر جایی متروک تر از دلم نیست، سال هاست که لبریز هیچ آدمی نشده است و اولین کسی که واردش شد دیگر هیچوقت بیرون نیامد.دلم زندان خوبی است!اما اگر حوصله ام طاقت نیاورد و مُرد بی حوصله چه کنم؟می دانم که کفتر جلد است و بر می گردد اما نمی دانم هربار کجا می رود و از تجربه کدام همخوابگی بر می گردد که دیگر مثل سابق نیست و رسوائی اش سوال مردم می شود.حوصله ام هیچ وقت به فکر تهمت ها و حرف مردم نیست.چون او که نباید جواب بدهد،آخر همیشه از من می پرسند؛چرا حوصله ات کم شده است؟!

 ن.و
۱۲-۴-۱۳۹۵ ۰۳:۰۰ عصر
یافتن همه ی ارسالهای این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

شبکه های اجتماعیدرباره مادوستان ما
   
 
تمامی حقوق محصولات و امکانات این سایت برای سینما کلاسیک محفوظ است
وهرگونه کپی برداری و سو استفاده پیگرد قانونی دارد

پشتیبانی توسط : گروه سایت سازان برتر
MyBB © MyBB Group
دانلود آهنگ جدید
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی